X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات


درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ،

 آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی

کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، 

انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی.

کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که 

دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت

من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، 

اما قضیه برای او کمی متفاوت بود 

و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، 

اصلا شاید برای همین بود که 

آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد

آنروز یادم است که امتحان داشتند ، 

از آن سخت هایش !

غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را 

از روزها قبل برایم شروع کرده بود !

وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، 

رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، 

استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، 

خودکار را میگذاشت روی میز ، 

دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،

نمیدانم چرا 

اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، 

ببین ، این امتحان که هیچ ، 

تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، 

سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، 

دلم میخواستم تا جایی که 

حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم

دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم 

آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟

دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و 

زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را 

از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..

رفتم به سمت بوفه ، 

از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، 

دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، 

روی کاغذ با ماژیک نوشتم :

" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "

رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند

کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه

 و بعد نگاهش کردم ،

همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود 

و داشت میخندید

از آن خنده هایی که 

فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود

رفتم روی پله ها نشستم ، 

چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست

چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند

گفت : من تورو نداشتم چی میکردم ؟

...

میدانی تصدقت روم ، 

خیلی دلم میخواهد بدانم 

همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ..

همین

نوشته شده در سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396ساعت 14:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)


Design By : Pichak