X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

می چسبد

آن فنجان چایی

که 

پَهلویش تو باشی ...

نوشته شده در جمعه 29 دی 1396ساعت 14:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

نباید اینقدر بزرگ می‌شدیم،

نباید فهمیده می‌شدیم؛

لابد زیادی فهمیده‌ایم

که دیگر ؛

زورِ شادی‌هایمان ،

به فهممان نمی‌رسد...!!!

نوشته شده در سه‌شنبه 26 دی 1396ساعت 09:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

استادی با شاگردش از باغى میگذشت ؛

چشمشان به یک کفش کهنه افتاد 

شاگرد گفت : گمان میکنم این کفشهای کارگرى است 

که در این باغ کار میکند ، بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم 

و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم ...!!!   

استاد گفت : چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم 

بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین...  

مقدارى پول درون ان قرار بده .... 

شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، 

مخفى شدند کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد 

و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد 

و بعد از وارسى ،پول ها را دید با گریه ، فریاد زد خدایا شکرت ...  

خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى ... 

میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم 

و در این فکر بودم که 

امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همینطور اشک میریخت... 

استاد به شاگردش گفت : همیشه سعى کن براى خوشحالیت ببخشى نه بستانی...

در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید.

در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون رو نبوسید.

در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نگید.

در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید...

هیچگاه فراموش نکنیم 

که هیچکس بر دیگری برتری ندارد،

مگر به " فهم و شعور " 

مگر به " درک و ادب " 

مهربانان …

آدمی 

فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند 

و آن هنگامی است که 

بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند !

این قدرت تو نیست،

این " انسانیت " است.

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1396ساعت 08:39 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

زاهدی با کوزه ای خالی ز دریا بازگشت

گفت ; خون عاشقان منزل به منزل ریخته ...


- هر دم از این باغ بری می رسد ...

ما ،

فقط در صنعت مرگ خودکفا شدیم !

پلاسکو

معدن

زلزله کرمانشاه 

حالا هم که ، سانچی

تا کی آخه هی بگیم #ایران_تسلیت 

نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1396ساعت 17:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

حرکت به سمت دانشگاه و امتحان و ...

نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1396ساعت 11:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

صبح است ساقیا ...

نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1396ساعت 08:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

شعبه خیلی شلوغ بود.

امتحان هم دارم.

دیر راه افتادم

تازه باید ناهار هم بزنم

جاتون خالی ماهیدشت پیش یکی از دوستان

چند سیخ کباب و ...

ادامه مسیر برای امتحان

نوشته شده در شنبه 23 دی 1396ساعت 12:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

میتوان با یک لبخند

یک سلام ساده و صمیمی

حال دلتان خوش بشود ;

سلام

وقتتان به خیر و شادی ...

نوشته شده در شنبه 23 دی 1396ساعت 11:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اولین روز هفته

شنبه

شارژ باشی چقدر خوبه

چه حس خوبیه

نوشته شده در شنبه 23 دی 1396ساعت 10:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

فقط

زخم ها نیستند که

ماندگارند ...

گاهی

کسی چنان

 بر احساست دست می کشد

که جایش

تا ابد 

در قلبت می ماند...

نوشته شده در شنبه 23 دی 1396ساعت 08:12 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

خنک آن دم که نشینیم درِ ایوان من و تو 

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو 

دادِ باغ و دمِ مرغان بدهد آب حیات 

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو 

اخترانِ فلک آیند به نَظاره ما 

مَه خود را بنماییم بدیشان من و تو 

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق 

خوش و فارغ ز خُرافات پریشان من و تو 

طوطیان فلکی جُمله شِکرخوار شوند 

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو 

این عجبتر که من و تو ، به یکی کنج این جا 

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو 

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر 

در بهشتِ ابدی و شکرستان من و تو

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 11:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

الان

سر کار

زلزله اومد

۵ و نیم ریشتر ...

باحال بود !!!

دیشب هم که اومد البته.

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 11:01 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

انسانها شبیه به هم عمر نمی کنند !

یکی زندگی میکند

یکی تحمل !

انسانها شبیه هم تحمل نمی کنند

یکی تاب می آورد

یکی می شکند

انسانها شبیه هم نمی شکنند

یکی از وسط دو نیم می شود!

یکی تکه تکه ...

تکه ها هم  شبیه هم نیستند

تکه ای یک قرن زندگی میکند

تکه ای

یک روز ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 10:41 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

داشتنت

باید مزه ی توت فرنگی بدهد !

یا انارِ گلپر زده !

یا آش رشته ی خانم جون توی غروب های جمعه ...

داشتنت باید بوی یاس و رازقی بدهد ...

یا بوی خاک باران خورده 

نمی دانم ،

تو را باید دوست داشت ...


نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 10:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یه نفر هر روز میاد:

میگه پول بدید برای نون و ماست و تخم مرغ!

یه زن چند روز یه بار برای بچه ی مریضش میاد !

یه پیرمرد که هر روز میاد صابون عطر گل میفروشه !

یه پیرمرد دیگه هر روز میاد و کبریت میفروشه !

یه پسر جوون که اولین نفر میاد و چسب زخم میفروشه !

اصلا هم نمیشه فهمید چی میگه !

یه پیرمرد که پنجشنبه ها میاد و برای اموات دعا میکنه !

و ...

اینا کسانی هستن که یادم موندن و هر روز میان .

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 10:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

از همه سو

به تو محدودم !

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 09:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

خب راستش من خیلی اهل چایی نیستم

اما

گاهی که اول صبح ها

ماموریت می رم

وقتی بر میگردم

عمو رضا خودش میدونه

و سریع یه دونه چایی خوش رنگ و قرمز 

(جمله ی معروفشه)

برام میاره

و آخ که چه میچسبه ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 دی 1396ساعت 09:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید...

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی 1396ساعت 09:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

از آن دمی که گرفتم 

تو را

در آغوشم

هنوز 

پیرهنم را

نشسته می پوشم ...

نوشته شده در یکشنبه 17 دی 1396ساعت 09:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

طبق عادت همیشگی

عصر بود

چای بود و شاملو

و حال خوب خواندنش ...

میخواستم چیزی بنویسم 

ولی

این شعر تمام ذهنم رو درگیر کرده بود 

خوب بودن تمام دغدغه ی این روزهای من است 

به قول جناب شاعر 

"من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست

بزرگترین اقرارها ..."


خوب بودن هم در ذهن من به همین سادگیست

فقط باید خواست و خوبی ها را دید

اینطوری ;

تمام حس های خوب

آدم های خوب

اتفاق های خوب

روزهای خوب و ... 

مال ما خواهند بود 

تنها اگر بخواهیم ... 

نوشته شده در شنبه 16 دی 1396ساعت 11:10 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

تو 

در ضمیرِ منی

چگونه از تو گریزم ؟؟؟

که 

ناگزیرِ منی ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 14 دی 1396ساعت 18:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بیا

شبیه آدم و حوا باشیم !

نه گذشته ایی

ما را آبِ گل آلود کند

و نه

انسانی به نقش رقابت ، بازیِ ما رابه هم بزند.

نه میانمان احدی بیاید و بماند و 

رسم ناجورِ بر هم زدنِ قصه ی ما را راه بیاندازد.

بیا

آدم و حوا باشیم

و جهانی را به تکاپو بیاندازیم !

سیب و بهشت و جهنم به کنار...

همین

من و تو

و خداوندگاری که 

خالق عشق است

جهانی را کفایت می کند...

نوشته شده در پنج‌شنبه 14 دی 1396ساعت 18:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

عشق باش

بپیچ در تنم

خورشید باش و مرا بسوزان

بیداد لبخندهای تو ام.

آغوش صبح ات را به رویم بگشا.

می خواهم

در ییلاق گرمسیری چشمانت

اتراق کنم ...

نوشته شده در چهارشنبه 13 دی 1396ساعت 08:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

قرار بود ؛

من در حافظیه شیراز باشم

تو 

با قطاری از مسکو بیایی

شبی خوش 

از بهار و ‌باد و باران ،

شاید ساقدوشی مست !
از پاریس برایمان شرابی گَس
عطری دلاویز،
کمی هم 

لبخند زیتون بیاورد

باز یادم می‌آید،
قرار بود ؛

انگشتری از غزل های حافظ بدستت کنم

و با فالی سرخ ، 

شعر زندگی را با هم آغاز کنیم...

چه کنیم!
در هر سه کشور انقلاب شد!
بر روسیه ؛

سرخ ها حاکم شدند.

در فرانسه 

عاشقان سر بر گیوتین دادند.

در ایران؟ ...
البته که می دانی چه شد!

نوشته شده در سه‌شنبه 12 دی 1396ساعت 08:28 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دلم

بوسه های بی هوا 

می خواهد ...

از همان هایی که

میان 

لب های تو 

تلنبارشده 

و سهم من است !

نوشته شده در دوشنبه 11 دی 1396ساعت 10:48 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

شاید

زمین

جهنم سیاره ی دیگریست !


پ.ن :

 - آدم گاهی چیزهایی میبینه که ...

نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1396ساعت 09:21 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

خوبِ من

اولین شنبهٔ زمستونت بخیر

دائما صبحِ

سحرخیز و دل‌انگیزت بخیر

خنـــده بِنشـیند

به روىِ صــورتت

لحظـــه‌ى خوب و دل آویزت بخیر

نوشته شده در شنبه 2 دی 1396ساعت 09:47 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

و "دی"

تنها دو حرفی سال 

میان دو جین ماه است ...

مثل  "تو"

که دو حرفی ترین بیت

میان هزار غزلی ...

نوشته شده در شنبه 2 دی 1396ساعت 07:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

بوی یلدا را میشنوی؟

انتهای خیابان آذر ...

باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان ...

قراری طولانی به بلندای یک شب...

شب عشق بازی برگ و برف...

پاییز چمدان به دست ایستاده ...

عزم رفتن دارد...

آسمان بغض میکند ...

میبارد...

خدا هم میداند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست ...

دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن میدهد ...

آخرین نگاه بارانی اش را 

به درختان عریان میدوزد ...

دستی تکان میدهد ...

قدمی برمیدارد سنگین و سرد

کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز... 

و....

تمام میشود ...

پاییز ای آبستن روزهای عاشقی ...

رفتنت به خیر ...

سفرت بی خطر...

نوشته شده در پنج‌شنبه 30 آذر 1396ساعت 19:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

نیمه ی جانم


دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید ... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 30 آذر 1396ساعت 10:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اوه اوه

حقوق بازنشسته ها رو واریز کردن.

خدا به خیر کنه .

نوشته شده در پنج‌شنبه 30 آذر 1396ساعت 07:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

شب طولانی (یلدا)


دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید ... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 30 آذر 1396ساعت 07:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

پیرزنی که هر ماه میاد و ...

انگار که فقط من رو میشناسه

منم از بچه ها براش 

یه مقداری پول جمع می کنم.

کاش میشد به یه شکلی کمکش کرد.

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1396ساعت 12:01 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

من نمیدونم واقعا

چرا بعضی از مشتریا 

فک می کنن ، جایزه نبردنشون

تقصیر منه !!!

خانومه همچین با عصبانیت میگه

من چرا جایزه نبردم؟

انگار جایزه اش رو من برداشتم.

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1396ساعت 09:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

عاقا این یلدای شگفت انگیز دیجی ..

شده فیلمی توی شعبه 

خخخخ

فقط میگم جاتون خالی 

اینقدر خندیدم که ...

نوشته شده در سه‌شنبه 28 آذر 1396ساعت 15:48 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

عشقت به دلم در آمد و شاد برفت

باز آمد و رَخت خویش بِنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین

بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت ...

نوشته شده در سه‌شنبه 28 آذر 1396ساعت 14:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

تولد من 

مصادف شد با روز شیفت !

دادم عمو رضا برای همکارا یه چیزی بیاره

نوشته شده در سه‌شنبه 28 آذر 1396ساعت 14:03 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

و قسم به خدایی که 

این روزها

حال مرا 

بهترین نموده است.

نوشته شده در سه‌شنبه 28 آذر 1396ساعت 11:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

باور کنید

امروز مشتری های این شعبه

مهربان ترین کارمند بانک دنیا رو دیدند !

(نه اینکه روزهای دیگه مهربان نباشم ها نه ، امروز خیلی مهربان تر ههستم)

نوشته شده در سه‌شنبه 28 آذر 1396ساعت 10:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

امروز

روز من است !

من

امروز ، هرآنچه را که بخواهم ، خواهم داشت.

بهترین ها ،

امروز از آنِ من هستند.

نوشته شده در سه‌شنبه 28 آذر 1396ساعت 08:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بیست و هشتم آذرماه سال...


امروز ...

نوشته شده در سه‌شنبه 28 آذر 1396ساعت 07:44 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

تو را 

باید دوست داشت

به تمام زبان های دنیا !

میدانی 

دوست داشتنت ساده نیست که !

فقط بگویم دوستت دارم و تمام.

نه جانِ من ، نه .

اصلا میدانی چیست

باید با باد رفیق شد !

باد زبان همه ی مردم دنیا را می داند.

هرلحظه خبر دوست داشتنت را 

به گوش همه ی مردم جهان می رساند.

تو را

باید دوست داشت.


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر 1396ساعت 12:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

زن ها

چیزهای غیر منتظره را دوست دارند

مثلا ;

وسط یک چهارراه شلوغ 

" دوستت دارم " شنیدن را !

دسته گل

به مناسبت هیچ چیز را !

کلیدی که به جای ساعت ۷

ساعت ۴ در قفلِ در بچرخد را ...

مردی که پیش بند ببندد و 

صورتش حسابی کثیف شود را

زن ها 

چیزهای ناگهانی را دوست دارند

مثلا ; 

بوسه های ناگهانی را ...

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر 1396ساعت 09:14 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

وقتی که پیر شدم

اگر آلزایمر گرفتم

روبرویم بایست

و فقط

یک لبخند بزن

هیچ چیز هم که یادم نیاید

از نو

عاشقت می شوم ...

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر 1396ساعت 07:12 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

کاش

"آذر"

این دختر 

ته تغاری پائیز

گام هایش را 

کمی آهسته تر 

بردارد

این روزها ...

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر 1396ساعت 22:11 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

کیمیاگر

تمام شد !


چه حس خوبی از دوباره خوندن این کتاب

پیدا کردم.

مثل حس پیدا کردن ...

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر 1396ساعت 12:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

پسرک پرسید : 

چرا باید به ندای قلبمان گوش دهیم ؟

گفت :

چون ، هرجا قلبت باشد ، گنجت هم همانجاست.


- از کتاب "کیمیاگر" نوشته ی پائولوکوئلیو

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر 1396ساعت 11:21 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

ساربان به پسرک گفت :

من زنده ام

وقتی چیزی میخورم همه ی حواسم به خوردن است.

اگر راه بروم

همه ی حواسم را بر روی گام هایم متمرکز خواهم کرد.

اگر ناگزیر از جنگیدن باشم ، 

آنروز ،روز خوبی برای مردنم خواهد بود.

چون در گذشته یا آینده ام زندگی نمی کنم.

من فقط زمان حال را در می یابم.

اگر بتوانی همه ی فکرت را بر روی 

زمان حال متمرکز کنی 

احساس شادمانی خواهی کرد.


- از کتاب " کیمیاگر"  نوشته پائولوکوئلیو

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر 1396ساعت 11:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

زندگی 

پر از رازهاییست 

که شادی را بی دریغ به شما

ارزانی میدارد.

شاید گاهی

فقط یک نگاه ساده 

یک لبخند عاشقانه

همان راز باشد.


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر 1396ساعت 10:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

مرا به خاطرت نگه دار...


دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید


صبح توی شعبه رادیو گوش می دادم که 

رادیو جوان این آهنگ رو پخش کرد .


نوشته شده در یکشنبه 26 آذر 1396ساعت 08:29 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    30  >>

Design By : Pichak