X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

صبح 

می تواند شبیه به رژ لب کمرنگی باشد 

که زنی به لب هایش می مالد،

یا شبیه به شانه زدن موهای خرمایی اش 

جلوی آیینه،

یا شاید،

شبیه به یک نگاه عمیق و طولانی،

از همان نگاه ها که ؛

دو دلداده را وسوسه ی آغوش می شود.

آری 

صبح همان نگاه عمیق و طولانی ست،

همان نوازش دست گرم خورشید 

بر لب های سرخِ زنِ پشتِ پنجره است...

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1396ساعت 11:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

- دختر جان ، اینطور به من نگاه نکن !

این چشم های تو ؛

بالاخره مرا وادار به خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد ...

+ این خبطِ شما ، آرزوی من است.


- بزرگ علوی 


نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر 1396ساعت 23:38 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

رای من تویی! 

رای من تویی که با تمام شورِ انقلابی‌ات،

چشم‌های سبزآبی‌ات

خالی از دورنگی و ریاست

رای من تویی که نام مهربان تو

می‌رسد به غنچه‌های صبح زود

رای من تویی که حرف‌های ساده و روان تو

می‌رسد به رود

انتخاب من

چشم‌های توست

تا ابد به چشم های تو سلام

تا ابد به انتخاب من درود

نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر 1396ساعت 18:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

مشکلات هم

تاریخ انقضاء دارند !

هروقت

عرصه را تنگ دیدی 

بگو ؛

این نیز بگذرد ...

نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر 1396ساعت 08:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند


- رهی معیری


دانلود تصنیف در آتش محمد معتمدی (پیشنهاد میکنم گوش کنید)

نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر 1396ساعت 08:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

 دوست گرامی

که از راه ارتباطی با بنده پرسیده بودید

شما میتونین

آی دی تلگرام

یا یک جیمیل 

یا چیزی که خودتون میدونید

معرفی کنید لطفا

نوشته شده در دوشنبه 26 تیر 1396ساعت 23:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

با فلسطین

نسبت دیرینه دارد قلب من !

چون

از آنروزی که یادم هست

در اشغال قلب توست ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 تیر 1396ساعت 21:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

شب ،

ز نور ماه 

روی خویش را بیند سپید

من شبم ؛

تو ماهِ من

بر آسمان

بی من مرو ...


حضرت مولانا 

نوشته شده در سه‌شنبه 20 تیر 1396ساعت 07:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

از همان وقتی که دیوار کاهگلی رفت 

و آجر و سنگ آمد

از همان وقتی که ایوان شد بالکن

خانه شد لانه

دل شد گل

و کم کم انسان شد صرفاً موجودی 

برای رفع نیاز های خود

اما تو تغییر نکن!

تو باش و نشان بده آدمیت 

هنوز نفس میکشد

هنوز میشــــود روی کســـی حســـاب باز کرد

آن هم از نوع مــادام العــمر...

هنوز هســتند کســـانی که میشــود 

به سرشـــان قســـم راسـت خورد...

هنوز هست کسی که دل بهانه ی خوب بودنش را بگیرد 

لااقل تو تغییر نکن ...

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر 1396ساعت 20:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

جمعه ها آدم حس و حال عجیبی پیدا میکند

شاید کمی بغلی و بهانه گیر میشود ، نمیدانم !

اما گمان میکنم اگر جمعه ها 

یکنفر را کنارت داشته باشی که در کنارش ، 

با خیال راحت

خودت باشی ،

دور از ترس

دور از اضطراب

دور از نگرانی و هر دغدغه ی دیگری.

آنوقت ؛

جمعه آنقَدَر با دلگیری نمی گذرد

آنقدر رنگ ماتم به خودش نمی گیرد.

می دانی ؛جمعه ها ساکت ترین روزهای هفته اند !

جمعه ها را تنها نمانید ...

تلفن را بردارید

و با هرکسی که فکر می کنید

می تواند حالتان را ،

حال دلتان را خوب کند 

قراری بگذارید ...

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 21:14 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

مردها ؛

مظلومترین جنس آفریدهٔ خدایند...

شاید شما توی دلتان 

یا بلندبلند بخندید و بگوئید : جوک میگویی؟ 

یا مثلا بگوئید : مردها؟ مظلوم؟

این هم از آن حرفهاست!..

اما راستش این است که مردها 

پشت نقاب غرور و منم منمشان 

گاه کودکانی معصوم و بی پناهند.

گاه عاشقانی نگون بخت

و گاه پیرمردی تنها توی پارک...

و من فکر میکنم 

که تهِ تهِ خوشبختی هر مردی 

خندهٔ زن و بچه اش است...

مردها را سخت میشود شناخت.

همه شان ته ریش ندارند 

همه شان فیتنس نیستند 

اتفاقا بعضیهایشان کچل و بی قواره اند 

بعضی دندانهای جلوئیشان افتاده 

و بعضیها

کوتاه اند با یک گوله شکم!

اما همین مردهای معمولی 

وقتی شما دارید خرید میکنید ،

یا وقتی آرام برنامهٔ آشپزی نگاه میکنید

یا موقع سرخ کردن بادمجان

حتی 

وقتی که با بیحوصلگی 

از یقه های همیشه چرکشان گلایه میکنید

مشغول جنگ هستند.

جنگ با مشغولیات ذهنی خودشان

با راست و ریس کردن اجاره خانه

با چک سر برج

با قسط فلان

با اینکه چطور کنار اینهمه مشکلات 

لبخند یادشان نرود ، 

و تاریخ تولد و عقد و ازدواج و هزار چیز عجیب دیگر، 

که برای شما فرشته ها مهم است.

یا چطور یک گوشهٔ آرام پیدا کنند 

تا دردهایشان را توی سطل تنهائیٔ خودشان عُق بزنند..

مردها ؛ 

موجودات مظلومی هستند

حواستان باشد

که اگر دلشان خوش یک استکان چای است

همیشه حاضر باشد

که تعریف کنید ازشان...

حتی اگر شکمشان گنده و کله شان کچل است.

مردها ؛

به محبت زنده اند

و نه هیچ چیز دیگر.

باقی قضایا فقط فکرهای زنانه است. 

بریزیدشان دور و طور دیگری نگاه کنید.

دنیا واقعا زیباست.

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 11:32 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

من آنچه شرط بلاغت است با تو میگویم

تو خواه از سخنم پند گیر ، خواه ملال 

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 11:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

جانِ من ، 

نمی گویی گیسوهایت را 

رها و پریشان میکنی

طول قلب من 

پر از منحنی های بی قراری می شود .

بادِ بی حواس

کجا لب های تو را بوسیده ؟

ابرها سردرگم شده اند

و

بید مجنون

این همه دلتنگ ...

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 09:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

خوشبختی

یعنی ؛ ...


شما بگویید ، خوشبختی را در چه تفسیر میکنید؟

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 09:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

یکی توی ۲۳ سالگی ازدواج میکنه 

و اولین بچه شو ۱۰ سال بعد به دنیا میاره.

اون یکی تو ۲۹ سالگی ازدواج میکنه

و اولین بچه شو سال بعد بدنیا میاره.

یکی ۲۵ سالگی فارغ التحصیل میشه

و ۵ سال بعدش کار پیدا میکنه.

اون یکی ۲۹ سالگی مدرکشو میگیره 

و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا میکنه.

یکی ۳۰ سالگی رئیس شرکت میشه 

و توی ۴۰ سالگی فوت میکنه !

اون یکی ۴۵ سالگی رئیس شرکت میشه

و تا ۹۰ سالگی عمر میکنه.

تو

نه از بقیه جلوتری ، نه عقب تر

تو ، توی زمان خودت و با شرایط خودت زندگی میکنی .

پس

آرام باش

از زندگی لذت ببر

و خودت رو با دیگران مقایسه نکن.

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 09:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آخر شب ها

که سکوت می شود همه جا

انگار 

هیچ کس ، هیچ جای این دنیا نیست.

جز تو

که همه ی دنیای منی ...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر 1396ساعت 23:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

فرقی نمی کند کجایِ جهان باشید

فقط کافیست

یک نفر عاشقانه دوستت داشته باشد.

حالا می خواهد ؛

رویِ صندلیِ یک پارک باشید

یا خیابانی بی انتها

هر جا که باشد

آنجا بهشت است ..

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر 1396ساعت 10:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

زندگی کردن

نایاب ترین چیز در دنیاست !

بیشتر مردم

فقط 

وجود دارند

همین !

نوشته شده در سه‌شنبه 6 تیر 1396ساعت 13:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)


قدیما میگفتن پاک ترین عشق .. 

عشق دوران نوجوانیِ ! 

حالا نمیدونم چی میگن ! 

قشنگ بود اون دوران .. 

عاشق شدنمون هم قشنگ بود .. 

موبایل نبود! همه چیز قشنگ بود.

حدودا یکی دو سال فقط نگاه ردو بدل میشد .. 

اونم نگاه های یواشکی که نکنه طرف بفهمه و آبروم بره ..

بعد از یه نامه یا یه واسطه فرستادن 

این نگاه ها عمیق تر و کشدار تر میشد 

اما بازم حجب و حیا بود !

وقتی میرسید به مرحله ی شماره دادن و گرفتن،

خط ثابت میومد روی کار!

اونموقع چقدر تلفن های سکه ای طرفدار داشت .. 

باید تو صف وایمستادیم تا بتونیم یک دقیقه صداشو بشنویم..

اونایی هم که خیلی دل داشتن و جرات .. 

میموندن تا مامان بابا که رفتن بیرون و کسی خونه نبود میرفتن سمت تلفن ..

اونموقع سیم تلفن ها خیلی بلند بود ،

تلفن رو میبردن پشت پنجره و شماره میگرفتن..

گوشی رو که برمیداشت یه نفس راحت میکشیدن و سلام .. 

اما هنوز استرسِ بود .. 

هنوز از لابلای پرده چشمشون به درِ حیاط بود 

که مامان اینا بر نگردن..

جمعه ها روز دلتنگی بود .. 

چون همه ی خانواده بخاطر تعطیلی خونه بودن .. 

جمعه ها بد میگذشت توی بی خبری..

قرار گذاشتنی نبود! 

هرچی بود توی راه مدرسه ..

 تو با اکیپ دوستات .. 

اون با اکیپ دوستاش از روبرو..

وقتی همو میدیدید یک لحظه سکوت و نگاه و لبخند معنادار!

نگاهی که فقط خودتون دوتا معنیشو میفهمیدید 

و لبخندی که بهم نشون میدادید توی دلتون چه خبره..

همه چیز ساده بود .بی ریا بود . 

اینجوری بود که بهش میگفتن عشق پاک 

چون هیچ عقلی پشتش نبود .. 

منطق هنوز به سن عرض اندام نرسیده بود

 و هرچی بود دل بود و دل بود و دل!

چند سالی که گذشت موبایل باب شد 

(البته اونموقع ها هم بود ها ولی فقط برای پدر خانواده)

دست بیشتر دختر و پسرا یه گوشی نوکیا 1100 افتاد ..

شد دورانِ اس ام اس های عاشقانه با کلی سر و صدا!

شب ها که فکر یار اذیت میکرد 

باید میرفتی زیر لحاف کرسی تا صدای تق تق دکمه های گوشی بقیه رو بیدار نکنه که دیگه واویلا ! 

داری چه غلطی می کنی و .. 

همش گوشی دستته و .. 

تو مگه خواب نداری و..

این دوره هم کم طول کشید 

اما خب راحت تر بود از دوره ی قبلی 

اما نوجوان های نسل بعد همین دهه هشتادیا ! 

عاشقی رو راحت یاد گرفتن ..

همه چیز خلاصه شد توی استیکر های اجق وجق! 

همه ی حس ها خلاصه شد توی دو کلمه ی add , block ..

کامنت ها شد دلیلِ تنفر ..

لایک ها شد بابِ آشنایی..

پوک زدن شد همان نگاه های یواشکی نسل های قبلی.

.و نهایت عاشقی کردن ها شد in rell with ...

گاهی دلم برای این نسل میسوزه

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 تیر 1396ساعت 16:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

میان اینهمه گیر و دار 

اینهمه مشکلات

تصمیم گرفتم سرکار PDF بخونم !

هرچند مشتری و یه سری مشغله های دیگه

تمرکز رو بهم میزنه

اما سعی میکنم ادامه بدم.


قمار باز 

اثر فئودور داستایوسکی 

ترجمه جلال آل احمد

نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد 1396ساعت 11:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

مثل بیدی که به هر باد ، کمی می لرزد

شانه هایم پی هر درد و غمی می لرزد


پ.ن : به خدا خیلی خسته شدم ...

نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1396ساعت 22:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

درود بر شمایی که همیشه مراخوانده اید

نادیده و ناشناخته ، و همیشه احوالم را جویا بوده اید.

نبودنم را ببخشید به بزرگیتان

از طرفی درگیر امتحانات دانشگاه و...

از طرف دیگر ؛

درگیر نوشتن مداوم و خط زدن و پاره کردن 

کاغذ نوشته ها هستم !


شاید سفری روحیه ام رو عوض کنه ، شاید ...

نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1396ساعت 21:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

✅دانشجو بودیم، اتاق بغلی مان چند دانشجوی ترم اولی شیرازی و تهرانی بودند. شب ها در اتاقشان را قفل می کردند! ترم دوم که دوستان جانی شدیم، اعتراف کردند که می ترسیدند ما کُردهای اتاق بغل سرشان را ببُریم! جدی می گفتند و ما لب هایمان را می گزیدیم از زهرخند و خشم و درد! از اینکه چه تصویری از ما کُردها وجود دارد. 


✅سالهاست دارم تمرین می کنم که گرفتار تعصبات قومی و قبیله ای نشوم. اینکه کُرد بودن را تا سر حد یک سبیل پرپشت و شلوار خُمره ای تقلیل ندهم. اینکه همه چیز را در دستمال های رنگی و رقص های دسته جمعی خلاصه نکنم. اینکه باور داشته باشم که ما هم مردمانی هستیم، کمی بهتر از دیگران در بعضی خلقیات یا کمی بدتر.


✅هیچوقت نرفتم تاریخ را ورق بزنم که ثابت کنم ما کُردها اصیل ترین بازماندگان آریایی و ماد هستیم. شاید باشیم و شاید نه! هیچوقت نخواستم خودم را متقاعد کنم که ما از کسی ایرانی تر هستیم، در این سرزمین قرن هاست مصیبت را تقریباً به یک اندازه قسمت کرده اند. به "بچه های پولدار تهران" نگاه نکنید. آنها قاچ نازکی از این کیک هستند که از یکسو به شکم های گرسنه در سیستان و بلوچستان و از سوی دیگر به پیشانی های پرچروک در ترکمن صحرا و شکوایه های آذربایجان و قطره عرق های درشت در بوشهر و لب های ترک خورده در کرمان می رسد. 


✅همیشه از هر فکر و شعار و پرچمی که سعی کند کُردها را از ایران عزیز دور کند فرار کرده ام. از هر نقشه تجزیه طلبانه ای گریخته ام. از هر وسوسه ای که یادم آورده است کُردها وزیر نمی شوند، کُردها پُست سیاسی کلان نمی گیرند، در دیار کُردها سرمایه گذاری های درشت کم صورت می گیرد. از تصور اینکه سهم بسیاری از کُردها حتی از نفت و گاز می شود قاچاق و کولبری و "زمانی برای مستی اسب ها" هم فرار کرده ام. اینکه هنوز مین ها بچه های کُرد را بیشتر می بلعند، اینکه ... بگذریم! مثل دهها سالی که گذشته ایم.


✅ ما کُردها از کسی طلبی نداریم. سهم ما انگار از روز اول آوارگی و بی پناهی و بغض و ترانه های حُزن آلود بوده، از نگاه بیرونی وقتی کسی از کُردها می گوید خیلی ها یاد کولرگازی و ال سی دی های بانه می افتند، یاد کارگرهای میدان ونک، یاد ترانه های شادی که دی جی ها در عروسی ها پِلی می کنند و خلایق دست و پایشان را تکان می دهند یعنی کُردی می رقصند، یاد فیلم های جنگی که کُردهای خیانتکار .... 


✅ اما در فضای مجازی بعد از ترورهای تهران توهین و بداخلاقی به کُردها را دیدم. تنها به این جُرم که از قرار معلوم در میان تروریست ها کُرد زبان هم بوده. منصفانه نیست که به خاطر یک یا چند نفر یک جمعیت چند میلیونی هموطن، هم رنج و هم دوش را برنجانیم. با این سبک قضاوت، اروپایی جماعت حق دارد فکر کند که داعشی ها نماد اسلام هستند! تلخ است نه؟!


✅درک می کنم که در فضای احساسی انتظار آرامش از همه دشوار است اما اگر  جانفشانی این مردم در جنگ تحمیلی به تاریخ تعلق دارد و از یادتان رفته، فراموش کردید که زن ها و دخترهای کُرد  در کوبانی علیه داعش چه کردند؟ یادتان رفت کولبرهای کُرد چه مظلومانه یخ زدند و بسیاری از شما یک شبه یادتان افتاد اصلا" چنین شغلی وجود دارد! آن معلم کُرد مریوانی یادتان رفت که برای همدردی با شاگرد گرفتار سرطانش، موهای سرش را تراشید؟ فراموش کردید که مردم استان کُردستان با ۷۳% رای به حسن روحانی، علاقه شان را به صلح، آرامش، مذاکره و ... نشان دادند؟(بالاتر از تمام استان های کشور حتی تهران)


✅وقتی این تلخی ها را می خوانم، می بینم داعش تنها ۱۷ جان عزیز از ما نگرفت، انگار بخشی از اتحاد ما را دزدید. این لذت را به آن موجودات متعفن ندهیم. آنها را شادمان نکنیم.


✅کنار هم بمانیم. به احترام ایران عزیز در روزهای دشوار دوشادوش هم، فارغ از قومیت و زبان و گویش. یادمان نرود که تروریست ها وقتی شلیک می کردند از کسی نمی پرسیدند کُرد است یا لُر؟ بلوچ است یا فارس...

نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد 1396ساعت 21:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

در جوخه های اعدام

پس از شنیدن فرمان آتش

سربازی زودتر شلیک میکند

سربازی دیرتر

و دیگر سربازها

در میان این دو ...

قسم به مکث !

به اختلاف زمانی میان این دو شلیک

همه سربازیم !

آنکه زودتر ماشه می چکاند جلاد

و آنکه دیرتر شلیک میکند

عاشق ؛

و مابقی ، ماموریم .

گاهی اما 

یکی اسلحه اش را 

به سمت دهانی نشانه می رود

که فرمان آتش داده ،

اوست که تنهاست ...

و آن

منم ...

نوشته شده در سه‌شنبه 16 خرداد 1396ساعت 15:01 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

هر چه شد انبوه تر

گیسوی تو ،

می شود اندوهِ من

اندوه تر ...

نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1396ساعت 17:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی
خشن تر، عصبی تر، کلافه تر، تلخ تر
و جالب تر اینکه با اطراف هم
کاری نداری!
همه اش را نگه میداری و 

دقیقا سر همان کسی خالی میکنی که

دلتنگش هستی


نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1396ساعت 10:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بپرس تا چند دوستم داری؟

تا مثل بچه ها 

انگشت هایم را نگاه کنم

یکی ؟ دوتا ؟

چشم هایت که برق زد

با ترس سه تا انگشت را نگاه میکنم

لبخند که زدی 

انگشت هایم را توی هم

هم میزنم و میگویم چشم هایت را ببند 

و از وسط اینها ، خودت بردار .

هرچه برداشتی ، همانقدر دوستت دارم !

دستت را که توی انگشت هایم فرو کردی

انگشت هایمان هم را در آغوش خواهند کشید !

و نوک بینی هایمان ، هم را خواهند بوسید !

چشمت هایت را باز میکنی و میگویم

دوستت دارم

آنقدر که

گاهی یادم میرود اسم این حس چیست ؟!

با تعجب بگو خب ، آنوقت چکار میکنی؟

می گویم هیچ ؛ تو را زندگی می کنم !

به همین شیرینی ...

به همین سادگی ...


نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد 1396ساعت 10:37 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

‎از عطر تنت باز در این شهر هیاهوست 

آن دکمه ی لعنت شده باز است ، ببندش


نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد 1396ساعت 19:38 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

در اساطیر یونان باستان، 

از شخصیتی افسانه ای به نام پروکروستس نام برده شده است.

او 

همه مسافرانی که قصد ورود به آتن را داشتند، 

روی تختی می خواباند 

و اگر مسافری، 

کوتاه تر از اندازه تخت بود، 

آنقدر او را می کشید تا اندازه شود 

یا اگر هم بلندتر بود پاها یا دستهایش را قطع می کرد!

*از نظر پروکروستس تنها اشخاصی درست و کامل بودند که 

به اندازه تخت او بودند!

داستان این تخت داستان هر روز زندگی ماست...

در حقیقت تک تک ما آدم ها 

که خود را جزو افراد روشن و باسواد می دانیم، 

دیگران را با تخت پروکروستس خود می سنجیم ...

تختی که ابعادش اعتقاد، باور، ثروت، قدرت، زیبایی و... است!

اگر فردی در این چهارچوب قرار نگیرد، 

نه تنها باعث افتخار نیست; 

بلکه ما به عنوان یک آدم بازنده، 

بی عرضه و بی کفایت به او نگاه می کنیم 

و آنقدر او را می کشیم یا له می کنیم، 

تا از اندازه و فرم واقعی خودش خارج شود 

و طبق سلیقه و قضاوت ما شود...

آنگاه که چیزی از خود واقعی اش نماند، 

تازه به او افتخار می کنیم... !

داستان آن تخت، 

روایت قالب های ذهنی و پیش داوری های ماست..


انسانم آرزوست...

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 خرداد 1396ساعت 18:32 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

از در بالا رفتم 

پله‌ها را باز کردم

لباسِ خوابم را خواندم

و دکمه‌هایِ دعایم را بستم

ملافه را خاموش کردم

و چراغِ خوابم را روی سرم کشیدم

آخ!...

از دیشب که مرا بوسید

همه‌چیز را

قاطی کرده‌ام

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1396ساعت 14:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

ابر می بارد و من میشوم از یار جدا 

چونکنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و منو یار سه تا دل به دلدار
من جدا گریه کنان ، ابر جدا ، یار جدا
ای مرا در سر مویی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندات همه یک بار جدا
دیده از بهر تو خون بار شده ای مردم چشم
مردمی کن مشو از 
دیده ی خونبار جدا ...


حتما دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید 

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396ساعت 07:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)


درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ،

 آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی

کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، 

انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی.

کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که 

دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت

من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، 

اما قضیه برای او کمی متفاوت بود 

و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، 

اصلا شاید برای همین بود که 

آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد

آنروز یادم است که امتحان داشتند ، 

از آن سخت هایش !

غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را 

از روزها قبل برایم شروع کرده بود !

وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، 

رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، 

استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، 

خودکار را میگذاشت روی میز ، 

دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،

نمیدانم چرا 

اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، 

ببین ، این امتحان که هیچ ، 

تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، 

سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، 

دلم میخواستم تا جایی که 

حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم

دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم 

آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟

دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و 

زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را 

از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..

رفتم به سمت بوفه ، 

از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، 

دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، 

روی کاغذ با ماژیک نوشتم :

" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "

رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند

کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه

 و بعد نگاهش کردم ،

همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود 

و داشت میخندید

از آن خنده هایی که 

فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود

رفتم روی پله ها نشستم ، 

چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست

چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند

گفت : من تورو نداشتم چی میکردم ؟

...

میدانی تصدقت روم ، 

خیلی دلم میخواهد بدانم 

همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ..

همین

نوشته شده در سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396ساعت 14:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

چه خوب

که میان اینهمه

دلتنگی و دل آشوبی

تو هستی

که هنوز

خوب می خندی !

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1396ساعت 23:12 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اردی بهشت هم آمد ... 

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1396ساعت 22:59 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

" دلتنگی " ات را چه کار کنم .

دست به دست بدهم تا به کدام مادر

 مُرده ای برسد .

بسوزانمش تا دود اش ، چشمِ کدام

 بیچاره ای برود .

دفن اش کنم درخت شود میوه بدهد

 تا کدام از راه جا مانده ای

از آن بخورد .

با دلتنگی ات چه کار کنم .

به رودخانه بریزم تا ماهیان آزاد را

 روی آب ببینم ..

به دریا ، تا آمار نهنگ های به ساحل

 آمده بیشتر شود .!

از کوه پرت ڪنم قل بخورد بزرگ تر شود تا 

بر سر کدام خانه خرابی فرود آید .

 چه کار کنم با دلتنگی ات ..


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1396ساعت 08:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

کوه 

یعنی یک مرد ...

عشق

یعنی همسر ...

مهر

یعنی پدر ...

صبر 

یعنی برادر...

هرچه هستی

کوه یا عشق

مهر یا صبر

روزت مبارک .

نوشته شده در سه‌شنبه 22 فروردین 1396ساعت 09:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

عشق ؛

هیچوقت ته نمی کشد.

هیچوقت تمام نمیشود.

عشق ؛

همیشه عشق باقی می ماند ،

که اگر اینگونه نباشد

دیگر عشق نیست ...

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین 1396ساعت 23:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

ســـَرباز

سرباز است

و کاری به جز کشتن ندارد

حالا یکی تفنگ برمی دارد

یکی هم مثل تو

روسری !


نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین 1396ساعت 18:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مردها که میروند 
واقعا میروند 
شوخی ندارند 
منت کشی و زنگ و خواهش و نگاه 
حالیشان نیست 
چنان میروند که انگار هیچ وقت نبوده اند 
حتی ردپایشان راهم روی برف جا نمیگذارند، 
محض دلخوشی.
اما... 
اما هیچ زنی ، 
قسم میخورم هیچ زنی 
واقعا نمیرود ... 
اصلا 
زنها پای رفتن و دل جا گذاشتن ندارند. 
هیچ زنی واقعا نمیرود 
فقط 
ترکت میکند تا دنبالش بروی.
نوشته شده در سه‌شنبه 15 فروردین 1396ساعت 19:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اشتباه ما اینجاست ، 

یکى رو اونقدر امتحان مى‌کنیم 

تا اینکه 

بهش بى اعتماد میشیم!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 10 فروردین 1396ساعت 19:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

تو بیایی

همه ی ساعت ها و ثانیه ها 

از همین امروز 

همین لحظه

همین دم 

عیدند ... 


نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1395ساعت 22:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

ای خدای بزرگ
که توی آشپزخانه هم هستی
وروی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفا کمی آن طرف تر!
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
وهمین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه کمک نمی خواهم!
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب...
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
وتو هنوز خشمگین نبودی
ومن آرامبخش نمی خوردم
درست بعدِ طعمِ توت فرنگی بود وخواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
وحتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!
ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
وبه دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفا پایت را بردار
می خواهم تی بکشم

- ناهید عرجونی

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1395ساعت 22:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

عالی جناب شعرهایم 

ای حضرت دوست !

دیدن 

رویتان

آرزوست ... 


نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1395ساعت 22:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دیدی؟

آخرین تَلِ برف هم آب شد

زمستان،

به زودی تسلیم بهار میشود

یک سال دیگر هم

رفت که رفت...

امروز،

که هوای آغازی نو

بهتر از هر موقعی به مشام میرسد،

تو هم شروع کن!

تو هم زمستان دلت را،

بسپار به بهار!

چون میدانی رفیق؟

از پس هر زمستانی ،

بهاری می آید!

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند 1395ساعت 12:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

زندگی سختی را پشت سر گذاشته بودم

و همیشه شاکی بودم

که خدایا چرا این همه سختی فقط برای من؟

بعد یک روز تو آمدی

و من فهمیدم خدا بهترین مخلوقش را

برای من کنار گذاشته بوده!

نمی‌گویم سختی‌ها بهای بودن تو بود

تو که قیمت نداری

می‌گویم اگر همه چیز خوب بود و تو هم بودی،

آنوقت عدالت خدا کجا می رفت؟

هرچند هنوز هم هرچه فکر می‌کنم

خداوندی که از تو یکی آفریده و فقط به من داده

چطور می‌تواند عدالت رادر حق بقیه رعایت کرده باشد؟

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 اسفند 1395ساعت 09:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

کاش میﺷﺪ ﯾﮏ صبح 

ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ‌ﻫﺎﻣﺎن را ﺑﺰﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ: 

ﺑﺎ دﺳﺖ ِﭘـُر آمده ام ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ، 

ﺑﺎ ﻗﻠﺐﻫﺎﯾﯽ آﮐﻨﺪه ﺍﺯ ﻋﺸﻖﻫﺎی وﺍﻗﻌﯽ 

ﺍز آن ﺳﻮی دوﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦها آمدهﺍم

ﺑﻤﺎﻧﻢ و هرﮔﺰ ﻧﺮوم.


صبح بخیر 

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1395ساعت 09:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

بیا خاص باشیم

بیا وسط یک جمع دوستانه 

چشم ها را گرد کنیم

من ابروی راستم را که بالا انداختم

تو چشمهایت را کمی غمگین کنی!

و هیچ کس نداند

که من 

پرسیده ام دورت بگردم؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1395ساعت 08:31 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

کتابم را می بندم

چایی را که می ریزم و سر میز میگذارم

به سپهر اشاره میکنم که وقت خواب است.

به اتاقش می رود

و با یکی از کتاب هایی که همین امروز عصر 

برایش خریدیم برمیگردد...

خوشحالم که از همین کودکی

شوق خواندن و در دست گرفتن کتاب را دارد.

(این اتفاقات همین حالا رخ داده اند)

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 23:14 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

شیراز ؛

شهری که حافظش حافظه ی عشق است...

شیراز ؛

و سعدی 

که باغ هایش از بوستان تا گلستانش

سراسر این شهر را 

به بوی بهار نارنج مست و مخمور کرده...

شیراز ؛

شهر شاهان

شهر کوروش ، پدر ایران زمین

بی صبرانه دیدارت را 

در نخستین روزهای سال نو 

مشتاقم ...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 22:10 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اینکه پایان سال کار ما چند برابر میشه به کنار

تعداد متکدیان و گدایان 

با انواع اقسام مشکلات و امراض هم بیشتر میشه !

واقعا کاش یه روز بشینم و تعدادشون رو

با نوع مشکلشون یادداشت کنم و اینجا بنویسم.

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 21:58 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    26  >>

Design By : Pichak