X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

بعضی لذتش را می برند!

بعضی حسرتش را می خورند 

تا بوده همین بوده 

این قانون دنیاست!

همیشه داشته هایت

میزان شادی هایت را معین می کنند 

داشته هایت 

یک اتفاق را برایت خاص می کنند یا معمولی

مثلا فکر کن

برای کسی که سقفی ندارد

کجای برف باریدن زیباست ؟

یا برای آنکه یاری ندارد 

چه چیزِ باران عاشقانه است ؟

نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد 1397ساعت 20:58 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

بچسب به من!

مثل چای بعد از کار؛

مثل دیدار دانه‌ی انگور با لب؛

آن هم وسط تماشای فیلم‌های پر از بوسه؛

مثل خواب بعد از خواندن شعرهای مربوط...

مثل نوازش نرم آفتابِ اول صبح؛

مثل صبحانه‌ی بعد از حمام؛

مثل پیراهنی که اولین‌بار می‌پوشی و آینه از ذوق می‌خندد؛

مثل نشستن پروانه روی دستگیره‌ی در و کمی دیر شدن!

مثل کفش‌هایی که سمت روز تازه ایستادند؛

مثل سلام پیرمردی که بوی نان تازه جوانش کرده؛

مثل لبخند معشوقه‌ی چشم به‌راه و هنوز زیبایش؛

مثل خودمانی شدن اسم تو با لب‌هایم...

بچسب

بچسب به من

مرا به خودم بیاور

به لب‌هایت

به هرچه قشنگی در دنیاست...

نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد 1397ساعت 11:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یار گیانی (یار جانی)

قطعه ای فوق العاده زیبا از کوروش تیمورزاده

پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنید و گوش کنید.


پ.ن : 

 - اگه خواستید میتونم من ترجمه ی فارسیش رو براتون همین جا بنویسم.


متن قطعه ی یارجانی  :


هم یار و جانان آمده است

هم عید است و هم ماه شب چهارده

خدایا مُردم برای یک شیشه از اون لامذهب ( شراب )

دنیا دمی ست و آن دم را 

بیا تا با هم بنشینیم

خودم بشوم نذر آن لب و دهان

تا فرصت دیدار تو به دست می آید

دیدن جفت چشم های مست تو

هنوز ساعتی از شب نگذشته است

می گویند بلند شو وقت خواب است !

باغم ، گل نو رسیده ام

نورچشمم ، عصای دستم

دردت به جانم ، همه کسم

دنیا انگار همین امشب است

اگر شبی در را باز کنی و مهمانم بشوی چه می شود ؟

چه می شود؟

سرت را روی سینه ام بگذاری و دستت را بر سر شانه ام

چه می شود ؟

باز کنی با خوشی یک شیشه از اون لامذهب (شراب)

ساقی من بشوی و سرت را روی پای من بگذاری چه می شود ؟ 


وقتی به خانه ی ما می آیی 

چیزی روی سر و گردنت بنداز

آتش به ایمان من نزن 

آخر دلم میلرزد و ممکن است کاری دست خودم بدم


هرگز نه از کسی رنجیده است

و نه کسی را از خودش رنجانده است

اگر دِیری است یا اگر کافر

مردم بدانید که این دین پرتو(پرتو کرمانشاهی) است.



شعر : پرتو کرمانشاهی

تنظیم : رسول ادیب

نوشته شده در سه‌شنبه 29 خرداد 1397ساعت 08:05 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

زندگی 

پر است از شادی های ساده و بی بهانه

مثلا ،

مثلا ;

یکیشان بوسه های من و تو ...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد 1397ساعت 09:44 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند

چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند!

 

- حضرت حافظ 

نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد 1397ساعت 07:21 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

دیروز مطابق احوالات این چند وقت

زنگ زدم به یکی از دوستانم که توی کار دلار هستش.

قیمت گرفتم.

و با نرخ هایی که قبلا ازش میگرفتم 

تحلیلی درمورد آینده دلار انجام میدم برای خودم !

قیمت رو پرسیدم

ساعت حدودا ۱۱ بود

گفت : ۶۷۵۰ تومان

چند کلامی رد و بدل کردیم

خداحافظی کردم و تمام.

رییس از کنارم رد شد

گفت قیمت چنده ؟ 

بهش گفتم ۶۷۵۰

ساعت ۱۱:۱۰  رییس گفت  ۲ هزارتا میخوام 

زنگ زدم به دوستم 

گفت ۶۸۵۰  !!!!!!!!!!

به رییس گفتم ، گفت نمیخوام بیخیالش.

به دوسه جا زنگ زد 

برگشت گفت میخوام

عیبی نداره با ۶۸۵۰ دوهزارتا برام بخر از دوستت.

زنگ زدم به دوستم

ساعت ۱۱:۲۵ دقیقه لود

دوستم گفت ۶۹۳۰ و ۶۹۴۰ میفروشن !!!!!!!!!

چی باید گفت آیا ؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد 1397ساعت 08:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، 

برای زنده نگه داشتن عشق است. 

عشق، در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس. 

عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.

چیزهایی را که از کف می روند و باز نمی گردند ، 

حق است که به خاطره تبدیل کنیم 

و در حافظه نگهداریم... 

اما نگذاریم که عشق، 

در حد خاطره، 

حقیر و مصرفی شود.

ترک عشق کنیم ، 

بهتر از آن است که 

عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم ؛ 

یادهای بی صدایی که 

صدا را در ذهن فرسوده ی خویش 

و نه در روح به آن می افزاییم 

تا ریاکارانه 

باورکنیم که هنوز ، 

ففریادهای دوست داشتن را می شنویم.

نوشته شده در شنبه 19 خرداد 1397ساعت 12:25 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

به آفتاب سلام

که باز می شود آهسته بر دریچه صبح

به شیر آب سلام

که چکه چکه سخن می گوید

و حوض می شنود

به التهاب سلام

که صبح زود مرا مست می کند

به بوی تازه نان...

نوشته شده در شنبه 19 خرداد 1397ساعت 08:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

عبورم دِه

از ازدحامِ خیابانی

که بی‌ تفاوتی‌ سایه‌ها و آدم ها

مرا به وسعتِ سالیانِ دراز

پیر می‌‌کند

و خسته...

عبورم دِه

مرا به گوشه‌ای امن برسان

تا چشمانِ همیشه مشتاقِ من به زندگی‌

زوالِ آفتاب و آینه را

در چشمانِ خواب آلوده ی این شهر نبینند

عبورم دِه

حضوری با صداقت

آغوشی بی‌ هراس

دست‌هایی‌ مهربان نشانم بده

بگذار در زیستن‌های رخوتناک ما

عشق دوباره فوران کند.

نوشته شده در شنبه 19 خرداد 1397ساعت 07:58 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

سالها گذشت تا من فهمیدم ؛

آدمها احتیاج دارن سفر برن. 

احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن 

و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه...

یکی از ﻫﻴﺎت امام حسین لذت میبره 

یکی از مهمونی رفتن. 

یکی تو سفر مکه اقناع میشه 

یکی تو سفر تایلند.

اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.

سالها گذشت تا من فهمیدم 

نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم! 

چون آدمها با همین دلخوشی ها 

سختی های زندگی رو تحمل میکنن.

لطفا به دلخوشی دیگران گیر ندهید...

نوشته شده در شنبه 12 خرداد 1397ساعت 08:14 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

شبی دور از تو - اما با تو-  تا صبح

 در آن دوران شیرین ره سپردم

 تو را با خود به آنجاها که یک عمر

 غمت جان مرا می برد بردم

 هزاران بار دستت را به گرمی

 به روی سینه ی تنگم فشردم

 وفاهای تو را یک یک ستودم

 خطاهای تو را ده ده شمردم

 زحد بگذشت چون خودکامگی هات

 صفای خویش را افسوس خوردم

 به چشم خویشتن دیدی در این عشق

 تو در من زیستی من در تو مردم.

 

- فریدون مشیری

نوشته شده در شنبه 12 خرداد 1397ساعت 08:10 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

عشق 

آزمونی روحی است. 

ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه است. 

عشق با درونی ترین کانون وجود سرو کار دارد. 

اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشته ای،

ابدا نمی دانی که کیستی و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی.

 نخست خود باش، 

خود را بشناس و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.

 

-اوشو

نوشته شده در شنبه 12 خرداد 1397ساعت 08:06 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

ما می توانیم ؛

خیلی چیزها 

به آدم های اطرافمون هدیه کنیم.

مثل عشق, لذت و محبت...!

اما لیاقت داشتن اینها رو, 

ما نمی تونیم بهشون بدیم!


- ژواکیم ماشادو آسیس

شاعر و نویسنده برزیلی

نوشته شده در پنج‌شنبه 10 خرداد 1397ساعت 21:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

مَردها خیلی هم خوبند...

دوست داشتنی و مهربان ، عاشقِ محبتِ واقعی

گاهی وقت ها مثل یه بچه از تهِ دل خوشحالند.

و گاهی مثل یک پیرمردِ خسته.

اکثرشان 

تنهایی را تجربه کرده اند.

بیشترشان درد کشیده اند.

و اکثرا غمهایشان را در وجودشان مخفی کرده اند.

خیلی از اشک ها را 

نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد.

مَردها می روند قدم میزنند 

تا یادشان نرود که به جایِ گریه 

باید قدمهایِ محکم داشته باشند.

همانهایی که اگر عاشق شوند، 

برایتان شاملو می شوند و بیستون می کَنند.

و تو 

بهشت را رویِ زمین خواهی داشت.

آری اینها مَرد هستند...

نوشته شده در سه‌شنبه 8 خرداد 1397ساعت 08:22 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

می شود وقتی دارم یواشکی

توی جیب پیراهنت دنبال حواسم می گردم

بی هوا ببوسی مرا !

ضعف کنم بروی برایم آب بیاوری،

بگویم اول خودت کمی بچش!

بگویی چرا؟

بگویم آب قند لازمم!

می شود هر کدام از کشوهای میزم را باز می کنم

ببینم نشسته ای و ناخن هایت را لاک می زنی!

می شود وسط یکی از عاشقانه هایم

دراز بکشی و بگویی 

چهار دیواری اختیاری!

می شود نیمه شب بیدارم کنی و بگویی

یک بوسه بدهکار بودی وقت تسویه حساب است!؟

می شود!؟

شک نکن!

کار سختی نیست...

کافیست همان جا که هستی 

و این جملات را می خوانی

چشم هایت ببندی و دلت را هوایی کنی!

کافی ست زیر لب بگویی دوستم داری تا ببینی

دستم توی جیبت دنبال یک حواس گم شده می گردد!

ببینمت...

چیزی گفتی عزیزم؟

نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد 1397ساعت 10:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

سخت نیست

اصلا سخت نیست از روی شانه ام

تاب بخوری روی دستم

توی چشمهایم زل بزنی و

بگویی حواست هست امروز جمعه است؟!

سخت نیست

بگویم مگر حواس گذاشته ای؟

سخت نیست چنان ببوسمت

که جمعه در تقویم از خجالت سرخ شود گونه اش!

سخت نیست...

جمعه ها صدایت کنم و بگویم من رفتم!

بگویی کجا؟

بگویم قربان عطر تنت!!

سخت نیست 

من و تو این طور ، جانِ جمعه را بگیریم؛

قبل از اینکه بفهمد 

غصه را چطور توی دلهایمان جا کند!

سخت نیست

فقط دستت را به من بده!

نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد 1397ساعت 10:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

دارد تمام می شود

اردیبهشتی که 

بوی ناب باران و شکوفه میداد...

که با همه ی ماه ها فرق داشت ،

ما می مانیم و ;

خیابان هایی که ،

دلشان برای مهربانیِ ابرهای بهاری ، تنگ می شود .

برای نازدانه ی دل نازک فصل ها !

که صدایِ هق هق شبانه اش

توی گوشِ کوچه های شهر

تا همیشه خواهد ماند .

اردیبهشت تمام می شود ،

و این خیابان ها ،

تا رسیدن پاییز

بغض گلوگیرشان را

با دو جرعه آفتاب 

قورت خواهند داد...

نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت 1397ساعت 21:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

آغوشت قبیله‌ای‌‌ وحشی

با آتشی برای پایکوبی 

با جادویی برای فریب

دستانت

گمشدگانِ بی‌ شتابِ ریزشِ آبشارِ گیسوانِ من

و چشم‌هایت

ویرانگرانِ خاموشِ غرورِ هزار ساله‌ام

من دلباخته‌ای عصیانی

آشوب گری پر تمنا

از عالم گریخته‌ای پر تردید

آمیخته با طبیعتِ پیکرت

آمیخته با عطرِ خوبِ خوبِ بودنت

سر بر بالینت گذاردم

با تو زیستم

با تو گریستم

عشق ورزیدم

عشق ورزیدم

عشق ورزیدم

و از آرزوهای بی‌ شمار

تنها و تنها تو را خواستم

خواستنی با شکوه

رویایی

 و محال ... و محال! 


‌- نیکی فیروزکوهی

نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت 1397ساعت 07:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

واقعا همونطور که قبلا هم گفتم 

کسی که به ما گفته جهان سوم

تا سه بیشتر بلد نبوده بشماره !!!

دیشب ساعت ۱۰ و نیم 

یه نفر با ماسک میاد جلوی خودپرداز شعبه

از پلاستیکی که توی دستشه

یه چسب یک دوسه درمیاره

و خروجی پول خودپرداز رو 

چسب کاری میکنه !!!

واقعا به این حیوون چی باید گفت ؟

نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397ساعت 09:36 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

هفتمین زادروزت مبارک

سپهر جان 

نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت 1397ساعت 14:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

یک وقت‌هایی، باید خودت را به "بیخیالی" بزنی

بی خیال تمام آدم‌هایی که دوستت ندارند!

بی خیال تمام کارهایی کـه می‌خواستی بشود 

اما نشد، 

بی خیال هرکس که امروز "وارد" زندگی‌ات

و فردا رفت! 

بی خیالِ تلاش‌های بی‌نتیجه‌ات

دوست داشتن‌های بی‌ثمرت، 

وقتی کسی دوستت

ندارد اصرار نکن! 

وقتی کسی برایت وقت ندارد

خودت را به زور در برنامه‌هایش جا نده!

«زندگی همین است» شاید، 

تو برای همه وقت

بگذاری 

ولی قرار نیست که: همه دوستت داشته

باشند 

و برایت وقت داشته باشند... 

شاید که 

بهانه‌هایشان برای فرار تو را قانع نکند

گاهی 

فقط باید لبخند بزنی و رد شوی...

بگذار فکر کنند نفهمیدی!

نوشته شده در پنج‌شنبه 20 اردیبهشت 1397ساعت 22:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

فیلترمان کنید ...

نسلِ ما چیزی برایِ از دست دادن ندارد ...

با مدارِکی که محضِ اطلاع است 

و هیچ ارزشِ قانونیِ دیگری ندارد ...

واقعا هم ندارد ...

وقتی تمامِ ارزش ها 

به انتخاب و انتصاب و دل بخواهِ کسانی بند است که 

با ما هیچ نسبتِ فامیلی ندارند ...

وقتی سالها 

با خونِ دل درس خواندیم و انتهایِ راه فهمیدیم ؛

آینده سازیِ اینجا را موروثی گزینش می کنند ،

وقتی هرثانیه 

شرمنده ی پدر و مادری می شویم که عمرشان را 

به پایِ ما گذاشتند و 

این روزها نمی شود عصایِ پیری شان باشیم ...

مشکل از شما نیست ، 

ما نباید به دنیا می آمدیم ... ببخشید !!!!

ما باید قبل از آمدنمان در می زدیم ...

اصلا از اولش هم اشتباه آمده بودیم !!!

دیگر فایده ای ندارد ،

نسلِ زبان نفهمِ ما چیزهایی فهمیده که نباید می فهمید ...

تمامِ بحران ها هم که درست شود ؛ 

ذهنِ از خواب پریده مان ، 

به هیچ وعده و فریبی نخواهد خوابید ...

و چقدر این بیداریِ عمیق ، تاوان دارد این روزها ...

کارِ ما خیلی وقت است از کار گذشته ...

زندگی برایِ ما پشتِ ویترین است ...

خودمان هم کم آورده ایم ...

بزنید از بیخ و بن فیلترمان کنید راحت شویم ...!

نوشته شده در سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397ساعت 07:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

بیدار می شوی

به خودت صبح بخیر می گویی

برای خودت چای می ریزی

تکیه می دهی به خودت

و فکر می کنی

دلت برای چه کسانی باید تنگ می شده است؟

و فکر می کنی 

چرا هیچکدام از دوستان 

آنقدر ها که باید خوب نبودند

که بی آن ها

این صبح شهریور 

از گلویت پایین نرود...!

نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت 1397ساعت 11:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

به نظر من 

اگه کسی میخواد دیگران بهش احترام بگذارن

اول خودش باید به خودش احترام بگذاره و اهمیت بده.

چطوری ؟

مرتب بودن

پوشین لباس خوب

عطر خوب

و داشتن اندامی مناسب

اولین نشانه های احترام شما به خودتونه.

نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت 1397ساعت 10:59 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

امشب نیمه ماه است

ولی

ماهِ کامل در آسمان است

این سان که از«آمدنت» می ترسیم و می ترسانیم

گویی «نبودنت» را جشن گرفته ایم!

می گویند تو در راهی...

اما آیا

در را هِ آمدن به سوی ما ؟!

یا  در راهِ برگشتن از ما ؟! 

و ما ایستاده ایم ...

 روبه سوی تو ؟!

یا «رو به روی» تو؟!

خدا می داند!

ما تو را دوست می داریم!

به شرطی که فقط 

در ذهن«حاضر» باشی و از جامعه «غایب»!

تا بتوانیم سخنگوی تو باشیم 

و هرچه دلمان می خواهد به تو نسبت بدهیم.

اگربیایی بازارما چه کساد می شود!


- سید زین العابدین صفوی

نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397ساعت 20:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آخه خدا

واقعا کَرَمت رو شکر

موندم تو کارِت

چرا هرچی سنگه ، واسه پای منه؟

چرا هرچی امتحان داری از من میگیری؟

چرا هرچی سوال بی جوابه رو از من میپرسی؟

آخه قربونت

ما نخوایم امتحان بدیم

بخوایم رفوزه باشیم

بخوایم سوالات رو بی جواب تحویل بدیم 

تا دیگه امتحان نگیری

قبول میکنی ؟

اول میخواستم اینجا ننویسم اینا رو

میخواستم یه جا بنویسم که خودت بخونی و خودم.

ولی نه

اینجا نوشتم

نوشتم که بقیه هم بخونن

خیلیا اینجا رو میخونن

خیلیا میدونن که من کارمند بانکم

ولی فقط همین رو میدونن.

یه روز که میگرن داشتم و خیلی حالم بد بود

دوستی کنارم نشسته بود و از دنیا و آخرت میگفت !

گفتم بهش میدونی اگه اون دنیا خدا ازم بپرسه

زندگی خود را چگونه گذراندی 

چی بهش میگم ؟

میگم با میگرن

با استرس

با اعصاب خورد از ...

د لامصب این ژن خوبا رو گذاشتی که چی رو ثابت کنی

یا ما رو نمی آفریدی 

یا اینا رو 

همه چیت پارتی بازی

خودتم خوب میدونی

خدای خیلی بزرگ 

واسه ی اتفاقی که امروز افتاد 

خیلی بهم بدهکاری

خیلی


ازطلا بودن پشیمان گشته ام

مرحمت فرموده ما را مس کنید ...

نوشته شده در سه‌شنبه 11 اردیبهشت 1397ساعت 19:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اینجا

چندتایی مشتری عجیب و غریب دارم.

مثلا یکیشون هروقت میاد توی شعبه

فقط فیش واریزی میاره

و هیچی نمیگه!

حتا ۱ کلمه !!!

فیش رو میده و بعد واریز پا میشه میره !!!

منم دیگه هیچ کلمه ای رو به زبون نمیارم!

البته تا چند روز پیش 

که دیدم اول صبحی اومد و فیش رو گذاشت روی باجه

منم نگاهش کردم و گفتم :

علیک سلام!

نگاهم کرد و عذرخواهی کرد.

از اون روز به بعد هر وقت میاد

حداقل سلام رو میگه دیگه !

نوشته شده در سه‌شنبه 11 اردیبهشت 1397ساعت 08:21 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

چادر سیاه از کجا آمده است؟ 


آیا چادر سیاه همان چادر اصیل ایرانی است؟

برخلاف ادعاهای موجود به هیچ وجه چادر سیاه ریشه ایرانی ندارد زیرا در ایران باستان اکثریت مردم زرتشتی بودند و در دین زرتشت رنگ سیاه نماد اهریمن و شیطان است و زرتشتیان به حدی از سیاهی و تاریکی بیزار هستند که حتی در مراسم عزا و سوگواری نیز لباس سپید بر تن میکنند. در جشن دینی (سده) هم لباس زنان و مردان یک دست سپید است.


همچنین در دین اسلام، هیچ جای قرآن سفارش به پوشیدن چادر سیاه و کلا پوشش سیاه نشده است بلکه برعکس پوشش سیاه همواره مکروه و نفی شده است. حتی در هنگام حج، لباس احرام سپید است و پوشیدن لباس سیاه هنگام زیارت خانه ی خدا مکروه میباشد. حتی در هنگام مرگ هم از کفن سیاه و تاریک استفاده نمیکنند! چادر سیاه هیچ ارتباطی با دین ندارد.


پس چادر سیاه از کجا آمده است؟

حتما از دوران سیاه اعراب و رسم زنده بگور کردن دختران در بعضی قبایل عرب خبر دارید و حتما بارها از خودتان پرسیده اید که چطور نسل این اعراب منقرض نشد در حالی که دخترانشان را زنده بگور میکردند !؟ 


جواب این پرسش روشن است، چون همه ی دختران این قبایل زنده بگور نمی شدند و تعدادی زنده می ماندند. اما اعراب عربستان با آن همه تعصب کور چگونه ننگ داشتن دختر را تحمل میکردند؟


تنها راه برای پوشاندن این ننگ و شرم، پنهان کردن دختران در سیاهی و تاریکی بود و چادر مشکی وسیله ای بود که سیاهی و تاریکی گور را برای دخترانی که زنده مانده بودند تداعی میکرد.


این در حالی بود که لباس باستانی زنان ایرانی، باوقار و در عین حال پر از رنگ و زیبایی بود. حتی چادر ایرانیان (شونل ) بسیار پرنقش و رنگین بود و هیچگاه بسته نبود و اغلب یا روی شانه یا پشت سرشان آویزان میکردند، زیرا چادر ایرانی جهت زیبایی استفاده میشد نه برای پوشاندن مو و اندام زن و پنهان کردنش...


تهاجم فرهنگی یعنی زنان ایرانی، چادر سیاه که پوشش سنتی زنان عرب و نشانه ی شرم از زن بودن است را بپوشند و عده ای نیز با فلسفه بافی و شعارسازی این جهالت موروثی اعراب را به غیرت و حیا و عفت بچسپانند تا هر کس ایرانی و انسانی اندیشید، بی غیرت و بی حیا خطاب شود! 


چادر سیاه همان نماد تحجر اعراب است... 

چادر سیاه نماد و تجسم زنده بگور کردن دختران عرب است‌....


بخاطر نادانی و جهالتمان و به اسم دین و خدا، رنگ را بر زندگی مادران و همسرانمان حرام نکنیم....

ایرانی باشیم نه فقط در گفتار بلکه در کردار...


- دکتر عبدالحسین زرین کوب

نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت 1397ساعت 08:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

مگر می‌شود

 خدا عاشق نبوده باشد!

آن زمان که اردیبهشت را آفرید،

و آن زمان که تو را آفرید ...

نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت 1397ساعت 07:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اردیبهشت را دیده ای ؟

در شهر که 

بهشتی به راه انداخته است 

به وسعت شکوفه های سنگفرش شده ی پیاده رو ؛ 

باران 

مهربان وخرامان درآغوش خیابان آرام می گیرد 

تا حال همه را خوب کند 

وبوی خاک باعطر ریحان وپونه 

درمشام رهگذران حس زندگی می دهد ؛

درحیاط خانه ی پدری 

که به ازای هرقدمش 

یک شکوفه ی انار ترکیده درتنگ حوض 

و بوی بهارنارنج را با عطر چای آسودگی بخشیده است ؛

باد آرام و لطیف 

گونه ی پنجره را لمس میکند 

تا تن غمگین کاکتوس کنج طاقچه را نوازشی بکند ؛ 

اردیبهشت 

درهمین حوالی 

بهشتش را به حراج نهاده است 

تا قدم زدن های طولانی درعطرکوچه ها لبریز شود 

تا لبخندمان را 

با حال خوبش گره بزند

و پرندگان از بهشت غزل بسرایند.

نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت 1397ساعت 07:48 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بوی اردیبهشت می آید در این حوالی...

بوی لوس ترین دختر بهار...

که لای موهای فرخوردهی خرمایی رنگش 

عطر شکوفه های گیلاس است و 

از چشمهای سبزش شیطنت میبارد...

خلاصه که آب و جارو کنید راه را برایش...

این دخترک لوس بهاری 

دلش به نازکی شیشه و قهرش 

به سختی صخره هاست...

حسابی هوایش را داشته باشید...

تا میتوانید عاشقش باشید و 

بوسه خرجش کنید و دل به دلش بدهید...

سنگ تمام بگذارید ها...

نبینم یک وقت اخم کند 

این دخترک لوس چشم سبز بهار...

نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت 1397ساعت 07:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

گوش کن، 
صدای نفس اردیبهشت! می‌آید 
فروردین 
نغمه ی سرمستیِ چشمان تورا می‌خواند 
اصلا تو که باشی
بهار، بهارتر می‌شود! 
"اردیبهشت" 
شدیداً زیباتر 
و من 
"عاشقانه‌تر به تو"
نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین 1397ساعت 07:21 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آدم های خوبِ زندگی من رنگشان آبی ست.

هر صبح میشود کنارشان 

با دلِ گرم چای دارچین نوشید؛ 

لبخند از صورتشان نمیرود و 

از جنس آرامش مطلقند.

آدم های خوبِ زندگی من 

مثل ساعتِ ده صبحِ روز آفتابی اند

همانقدر دلنواز و پرانرژی.

تُن صدایشان با صداقت آمیخته شده.

آدم های خوبِ زندگی من 

ساده و مهربانند 

مثل پیراهن گل دار مادربزرگم 

انگار هستند 

برای خوب کردن حال من 

در روزهای پر از سختی و استرس.

همان هایی که 

برعکس خیلی از مهمانی های اجباری و 

از چند وقت پیش هماهنگ شده ؛ 

هروقت دلت تنگ بود 

خودت را پشت در کنارشان ببینی.

نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین 1397ساعت 12:03 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

واقعا ....

آخه چی بگم 

یکی از مشتریا اومده

میگه دارم از ایران میرم !

خواهرم زنگ زده گفته بیا 

منم دارم میرم !

گفتم زبان چی ؟ 

گفت هیچی !

گفتم وضعیت مالی؟

گفت هیچی !

اونوقت من چند ساله 

دارم خودم رو به آب و آتیش میزنم

هیچی !

نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین 1397ساعت 07:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

خوشبختی ;

چیزی نیست که کسی آن را از جیبش در آورد و به شما بدهد، 

تازه تهدیدتان کند که اگر بچه خوبی نباشید، 

فردا خوشبختی را از شما می گیرد! 

خوشبختی قابل پیش بینی نیست، شبیه به آب و هوا! 

مثلا فردا تا ظهر کمی تا قسمتی خوشبختیم 

و از شب تا آخرِ هفته کاملا خوشبخت! 

نه! 

خوشبختی یک ارزش است، که به تو ، به ما بستگی دارد! 

خوشبختی جریان قابل انتقالی است که می شود، تقسیمش کرد! 

خوشبختی یعنی کشفِ هویتِ خودمان! 

حالا رضایت کم کم بوجود می آید. 

اگر در اطرافتان کسانی را دارید که شما را دوست ندارند، 

یا خیلی دوست دارند، 

از شما متنفرند یا تازه با شما وصل شدند، 

بدانید این شروع خوشبختیست! 

شما شبیه به همه نیستید! 

پس کشف در حالِ اتفاق است. 

با بوسیدن خوشبختی را انتقال دهید، 

با آغوش، با چشمها، با دست ها.. 

با صدا خوشبختی را انتقال دهید، 

وقتی به کسی می گویید: دوستت دارم. 

وقتی خوشبختید از هزاران فاصله معلوم است، 

شبیه به رقصی جنون آمیز.

نوشته شده در شنبه 18 فروردین 1397ساعت 08:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مردی برای دو  فرزند کوچکش یک ساندویچ خرید!

آنرا روی میز گذاشت و به اولی گفت : 

"تو ساندویچ را نصف کن"

و به دومی گفت : 

"و تو انتخاب کن" !

مات و مبهوت نحوه ی تربیت و عدالت این مرد شدم.

یعنی اگه اولی یه وقت عمداً نامساوی نصف کنه

دومی حق داشته باشه که اول انتخاب کنه ! 


"این جوری عدالت رو یاد بچه هامون بدیم"

نوشته شده در پنج‌شنبه 16 فروردین 1397ساعت 09:22 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

جایی 

دقیقه ای خود را باز خواهی یافت ;

آنگاه ،

لبخند خواهی زد ...

یا 

اشکی خواهی ریخت...

نوشته شده در سه‌شنبه 14 فروردین 1397ساعت 08:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

کاش آنقدر خوب باشم که 

سرت را بالا بگیرى و 

همینطور که به من اشاره میکنى با افتخار بگویى؛

او فرزندِ من است!

باید پدر باشى 

تا بفهمى چه لذتى دارد 

پُز فرزند را دادن!


روزت مبارک مرد

نوشته شده در جمعه 10 فروردین 1397ساعت 21:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

صُبح یعنی؛

وسطِ قصهء تردیدِ شما،

کسی از در برسد،

نور تعارف بکند...!

نوشته شده در سه‌شنبه 7 فروردین 1397ساعت 09:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یک انسان باهوش 

ذهنتان را باز خواهد کرد.

یک انسان زیبا،

چشمتان را.

و یک انسان مهربان

قلبتان را باز خواهد کرد...

نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین 1397ساعت 12:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

شاید این عید

به دیدار خودم هم بروم ... 


- پ.ن : 

کمی هم به خودتون برسید توی این روزها

که همه چیز شروع به تغییر و نو شدن میکنه ...

نوشته شده در سه‌شنبه 29 اسفند 1396ساعت 11:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

هر لحظه 

دلم را 

غم یک حادثه لرزاند...

سال "نود و درد"

عجب سال بدی بود.

نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند 1396ساعت 08:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

چه خوشبختند

آنهایی که به پای هم پیر می شوند

نه به دست هم !

باور کنید

دنیا کوتاه است ...

کمی 

مهربان تر زندگی کنیم.

نوشته شده در جمعه 18 اسفند 1396ساعت 18:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

جهان

بدون دلبستگی 

چیزی شبیه به 

جهنمی بی مرز است ...

تهران ، پاریس 

یا هر خراب شده ی دیگری !

چه فرقی با هم دارند ؟

وقتی 

آنسوی خیابان کسی منتظرت نباشد ...

نوشته شده در سه‌شنبه 15 اسفند 1396ساعت 08:32 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اینکه یک موجود ابله 

به خاطر کار و موضوعی که اصلا بهش ربط نداره

بخواد باهات مجادله کنه

و بره روی اعصابت خیلی بده.


مردی که ظاهرا نسبت فامیلی با یه خانمی که 

۵ شنبه حساب باز کرده داره

اومده بانک و مشخصات حسابش رو میخواست

که گفتم نمیتونم بهتون بگم.

رفته پیش رییس و تهدید کرده که 

میدم بزننش !!!

چرا 

چرا این حرف رو پیش خودم نزد واقعا ؟ 


هرچند 

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم

تصمیم گرفتم کنترل کنم اینجور موضوع ها رو 

و با آرامش بیشتری قضیه رو حل کنم.

نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند 1396ساعت 07:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اگر عمر دوباره داشتم، 

مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم.

همه چیز را آسان مى‌گرفتم.

از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم !

فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم.

اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم.

به مسافرت بیشتر مى‌رفتم.

از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم.

بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر.

مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى.

آخر، ببینید، 

من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، 

البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. 

اما اگر عمر دوباره داشتم 

از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. 

من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. 

اگر عمر دوباره داشتم ، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، 

وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم.

از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم.

گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم.

سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم.

دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم.

بیشتر عاشق مى‌شدم.

به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم.

پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم.

سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم.

به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، 

من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. 

زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید:

"شادى از خرد عاقل‌تر است."


- دان هِرالد

نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند 1396ساعت 07:41 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

کشیشان می‌گویند : 

بزرگترین نعمتی که خداوند به شما داده عقل است ،

اما 

هرچه می‌خواهید بپرسید از ما بپرسید !

پس عقل به چه درد می‌خورد ؟


نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1396ساعت 10:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

زمستان باشد

عصر باشد

جمعه هم باشد ...

دلگیری به حد اعلایش می رسد.

یقه ی پالتو را بیشتر به هم می آورم

دستهایم را بیشتر در جیب هایم فرو میکنم

خیابان ها تنهایی عجیب سردند !

اینجا

یک نفر هست 

که بی تو

به اندازه ی یک جهان

تنهاست ...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1396ساعت 07:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مرگ ها دو دسته اند :

مردی که قدم می زند.

زنی که حرف نمی زند !!!

نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1396ساعت 18:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

یا به اندازه ی آرزوهات تلاش کن

یا به اندازه ی تلاش هات آرزو کن

نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند 1396ساعت 19:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    31  >>

Design By : Pichak