X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

بوی اردیبهشت می آید در این حوالی...

بوی لوس ترین دختر بهار...

که لای موهای فرخوردهی خرمایی رنگش 

عطر شکوفه های گیلاس است و 

از چشمهای سبزش شیطنت میبارد...

خلاصه که آب و جارو کنید راه را برایش...

این دخترک لوس بهاری 

دلش به نازکی شیشه و قهرش 

به سختی صخره هاست...

حسابی هوایش را داشته باشید...

تا میتوانید عاشقش باشید و 

بوسه خرجش کنید و دل به دلش بدهید...

سنگ تمام بگذارید ها...

نبینم یک وقت اخم کند 

این دخترک لوس چشم سبز بهار...

نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت 1397ساعت 07:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

گوش کن، 
صدای نفس اردیبهشت! می‌آید 
فروردین 
نغمه ی سرمستیِ چشمان تورا می‌خواند 
اصلا تو که باشی
بهار، بهارتر می‌شود! 
"اردیبهشت" 
شدیداً زیباتر 
و من 
"عاشقانه‌تر به تو"
نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین 1397ساعت 07:21 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آدم های خوبِ زندگی من رنگشان آبی ست.

هر صبح میشود کنارشان 

با دلِ گرم چای دارچین نوشید؛ 

لبخند از صورتشان نمیرود و 

از جنس آرامش مطلقند.

آدم های خوبِ زندگی من 

مثل ساعتِ ده صبحِ روز آفتابی اند

همانقدر دلنواز و پرانرژی.

تُن صدایشان با صداقت آمیخته شده.

آدم های خوبِ زندگی من 

ساده و مهربانند 

مثل پیراهن گل دار مادربزرگم 

انگار هستند 

برای خوب کردن حال من 

در روزهای پر از سختی و استرس.

همان هایی که 

برعکس خیلی از مهمانی های اجباری و 

از چند وقت پیش هماهنگ شده ؛ 

هروقت دلت تنگ بود 

خودت را پشت در کنارشان ببینی.

نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین 1397ساعت 12:03 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

واقعا ....

آخه چی بگم 

یکی از مشتریا اومده

میگه دارم از ایران میرم !

خواهرم زنگ زده گفته بیا 

منم دارم میرم !

گفتم زبان چی ؟ 

گفت هیچی !

گفتم وضعیت مالی؟

گفت هیچی !

اونوقت من چند ساله 

دارم خودم رو به آب و آتیش میزنم

هیچی !

نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین 1397ساعت 07:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

خوشبختی ;

چیزی نیست که کسی آن را از جیبش در آورد و به شما بدهد، 

تازه تهدیدتان کند که اگر بچه خوبی نباشید، 

فردا خوشبختی را از شما می گیرد! 

خوشبختی قابل پیش بینی نیست، شبیه به آب و هوا! 

مثلا فردا تا ظهر کمی تا قسمتی خوشبختیم 

و از شب تا آخرِ هفته کاملا خوشبخت! 

نه! 

خوشبختی یک ارزش است، که به تو ، به ما بستگی دارد! 

خوشبختی جریان قابل انتقالی است که می شود، تقسیمش کرد! 

خوشبختی یعنی کشفِ هویتِ خودمان! 

حالا رضایت کم کم بوجود می آید. 

اگر در اطرافتان کسانی را دارید که شما را دوست ندارند، 

یا خیلی دوست دارند، 

از شما متنفرند یا تازه با شما وصل شدند، 

بدانید این شروع خوشبختیست! 

شما شبیه به همه نیستید! 

پس کشف در حالِ اتفاق است. 

با بوسیدن خوشبختی را انتقال دهید، 

با آغوش، با چشمها، با دست ها.. 

با صدا خوشبختی را انتقال دهید، 

وقتی به کسی می گویید: دوستت دارم. 

وقتی خوشبختید از هزاران فاصله معلوم است، 

شبیه به رقصی جنون آمیز.

نوشته شده در شنبه 18 فروردین 1397ساعت 08:00 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مردی برای دو  فرزند کوچکش یک ساندویچ خرید!

آنرا روی میز گذاشت و به اولی گفت : 

"تو ساندویچ را نصف کن"

و به دومی گفت : 

"و تو انتخاب کن" !

مات و مبهوت نحوه ی تربیت و عدالت این مرد شدم.

یعنی اگه اولی یه وقت عمداً نامساوی نصف کنه

دومی حق داشته باشه که اول انتخاب کنه ! 


"این جوری عدالت رو یاد بچه هامون بدیم"

نوشته شده در پنج‌شنبه 16 فروردین 1397ساعت 09:22 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

جایی 

دقیقه ای خود را باز خواهی یافت ;

آنگاه ،

لبخند خواهی زد ...

یا 

اشکی خواهی ریخت...

نوشته شده در سه‌شنبه 14 فروردین 1397ساعت 08:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

کاش آنقدر خوب باشم که 

سرت را بالا بگیرى و 

همینطور که به من اشاره میکنى با افتخار بگویى؛

او فرزندِ من است!

باید پدر باشى 

تا بفهمى چه لذتى دارد 

پُز فرزند را دادن!


روزت مبارک مرد

نوشته شده در جمعه 10 فروردین 1397ساعت 21:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

صُبح یعنی؛

وسطِ قصهء تردیدِ شما،

کسی از در برسد،

نور تعارف بکند...!

نوشته شده در سه‌شنبه 7 فروردین 1397ساعت 09:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یک انسان باهوش 

ذهنتان را باز خواهد کرد.

یک انسان زیبا،

چشمتان را.

و یک انسان مهربان

قلبتان را باز خواهد کرد...

نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین 1397ساعت 12:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

شاید این عید

به دیدار خودم هم بروم ... 


- پ.ن : 

کمی هم به خودتون برسید توی این روزها

که همه چیز شروع به تغییر و نو شدن میکنه ...

نوشته شده در سه‌شنبه 29 اسفند 1396ساعت 11:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

هر لحظه 

دلم را 

غم یک حادثه لرزاند...

سال "نود و درد"

عجب سال بدی بود.

نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند 1396ساعت 08:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

چه خوشبختند

آنهایی که به پای هم پیر می شوند

نه به دست هم !

باور کنید

دنیا کوتاه است ...

کمی 

مهربان تر زندگی کنیم.

نوشته شده در جمعه 18 اسفند 1396ساعت 18:26 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

جهان

بدون دلبستگی 

چیزی شبیه به 

جهنمی بی مرز است ...

تهران ، پاریس 

یا هر خراب شده ی دیگری !

چه فرقی با هم دارند ؟

وقتی 

آنسوی خیابان کسی منتظرت نباشد ...

نوشته شده در سه‌شنبه 15 اسفند 1396ساعت 08:32 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اینکه یک موجود ابله 

به خاطر کار و موضوعی که اصلا بهش ربط نداره

بخواد باهات مجادله کنه

و بره روی اعصابت خیلی بده.


مردی که ظاهرا نسبت فامیلی با یه خانمی که 

۵ شنبه حساب باز کرده داره

اومده بانک و مشخصات حسابش رو میخواست

که گفتم نمیتونم بهتون بگم.

رفته پیش رییس و تهدید کرده که 

میدم بزننش !!!

چرا 

چرا این حرف رو پیش خودم نزد واقعا ؟ 


هرچند 

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم

تصمیم گرفتم کنترل کنم اینجور موضوع ها رو 

و با آرامش بیشتری قضیه رو حل کنم.

نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند 1396ساعت 07:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

اگر عمر دوباره داشتم، 

مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم.

همه چیز را آسان مى‌گرفتم.

از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم !

فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم.

اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم.

به مسافرت بیشتر مى‌رفتم.

از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم.

بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر.

مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى.

آخر، ببینید، 

من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، 

البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. 

اما اگر عمر دوباره داشتم 

از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. 

من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. 

اگر عمر دوباره داشتم ، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، 

وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم.

از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم.

گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم.

سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم.

دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم.

بیشتر عاشق مى‌شدم.

به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم.

پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم.

سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم.

به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، 

من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. 

زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید:

"شادى از خرد عاقل‌تر است."


- دان هِرالد

نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند 1396ساعت 07:41 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

کشیشان می‌گویند : 

بزرگترین نعمتی که خداوند به شما داده عقل است ،

اما 

هرچه می‌خواهید بپرسید از ما بپرسید !

پس عقل به چه درد می‌خورد ؟


نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1396ساعت 10:19 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

زمستان باشد

عصر باشد

جمعه هم باشد ...

دلگیری به حد اعلایش می رسد.

یقه ی پالتو را بیشتر به هم می آورم

دستهایم را بیشتر در جیب هایم فرو میکنم

خیابان ها تنهایی عجیب سردند !

اینجا

یک نفر هست 

که بی تو

به اندازه ی یک جهان

تنهاست ...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1396ساعت 07:24 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مرگ ها دو دسته اند :

مردی که قدم می زند.

زنی که حرف نمی زند !!!

نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1396ساعت 18:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

یا به اندازه ی آرزوهات تلاش کن

یا به اندازه ی تلاش هات آرزو کن

نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند 1396ساعت 19:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

گاهی فکر میکنم که ;

کاش

خواندن کتاب رو حرام اعلام می کردند !

تا مَردم در خفا

به کتاب خوانی روی می آوردند ... !

نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند 1396ساعت 13:01 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

از خوابیدنش

از بسته بودن چشم هایش 

از خستگی هایش 

عکس بگیرید !

کسی که عاشقانه دوستش دارید

باید بفهمد 

یک نفر هست که ...

تصدقِ تمام لحظه هایش می رود ... ! 

نوشته شده در شنبه 5 اسفند 1396ساعت 22:57 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

باران ...

نوشته شده در شنبه 5 اسفند 1396ساعت 07:29 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

دلبریتو کمترش کن...

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 اسفند 1396ساعت 06:59 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

به اسفند

آخرین ماه سال

بهترین ماه ِسال‎ ‎خوش اومدین

حس بوی بهار از پشت پنجره ...

شور قشنگ چهارشنبه سوری...

 امیدوارم شروع بهترین ها 

و لبریز از خوبیها باشه براتون

نوشته شده در سه‌شنبه 1 اسفند 1396ساعت 12:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

طعم شیرین خیال ...

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن 1396ساعت 11:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بزرگترین سوالی که 

هرگز پاسخ داده نشد

و من نیز هرگز

پاسخی برای آن نیافتم 

این است که ;

یک زن 

چه می خواهد ؟


- زیگموند فروید

نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1396ساعت 07:37 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

دختران کُرد روستایی

چکمه های پلاستیکی می پوشند

عطر رازیانه و ریحان و میخک را حمل می کنند.

سیب های عجول پائیزی اند که

با شعربزرگ می شوند و 

با درد بالغ ...

بچه آهوان سرکشی هستند که

همراه باد می وزند

همراه باران نازل می شوند

و با زمستان عقد می کنند...

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 بهمن 1396ساعت 15:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید


arizona zervas homies 

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 بهمن 1396ساعت 08:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

حالِ دلتان که کوک باشد آن روز، روزِ عشق است... 

دنبال اسمی برای روزهایتان نگردید. 

دنبال بهانه نباشید تا 

به کسی که دوستش دارید بفهمانید، دوستش دارید... 

باور کنید 

دوست داشتن با بهانه 

فقط و تنها فقط رفع تکلیف است...

باور کنید دوست داشتنی که 

دنبال روز و زمان مشخصی باشد، 

اسمش ابرازِ عشق نیست ، انجام وظیفه است...

من فکر می کنم که 

روزِ عشق، هر روزِ زندگی ست... 

هر روزِ با هم بودن است. 

تمام روزهایی که بی‌خیال، 

بی‌هدف و بی عشق می‌گذرد را دریابید. 

تمام روزها... 

همه روزهایی که 

محبوبتان به شما عشق را هدیه می دهد 

و شما 

از کنارش ساده عبور می کنید... 

دنبال اسمی برای روزهایتان نباشید. 

دنبال عشقی باشید که 

در روزهایتان آرام آرام رنگ می بازد...

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 بهمن 1396ساعت 00:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

حالا اسمش را بگذارید ولنتاین!

چه فرقی می کند؟ 

اصلا هر اسمی دوست دارید رویش بگذارید..

اما حتما یاد داشته باشیدش..

سالی یک روز سعی کنید از اول عاشق هم شوید!

درست مثل روز اول

از اول همدیگر را ببینید.. 

ذوق کنید

ته دلتان بگویید این همان است که می خواستم!

بروید جلو و حرف دلتان را بزنید، 

گل بدهید، 

هدیه بدهید‌، 

خوب تر می شود حال دلتان .

چه ضرری دارد؟ 

مگر زندگی همه اش جلو رفتن است؟ 

گاهی هم باید عقب برگشت و دوباره شروع کرد.

مگر زندگی همه اش جدیت و نظم و ترتیب است؟ 

بهم بزنید این ترتیبات و تشریفات را

از سر شروع کنید دوست داشتن را

ببینید چه کیفی دارد!

نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن 1396ساعت 19:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

فقط با تو عشقم ...

دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید 

نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1396ساعت 18:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

پائیز

پنجره ایست که

از اتاق من

به هوای  "تو"

باز می شود ...

نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1396ساعت 08:09 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

یادم می آید یکسال پا روی زمین کوبیدم که 

من بلبل میخواهم

از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی هااااا...

گفتم باشد،

گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی هاااا...

قبول کردم...

خرید!

از فردای آن روز، 

صبح زود باید از خواب بیدار میشدم 

و قبل از خوردن صبحانه ی خودم به بلبلم غذا می دادم...

خسته ام کرده بود، 

گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش خرج می کردم 

و خودم گشنه میماندم...

درک نمی کردم 

چرا روزهایی که من خوابم می آمد 

یا نبودم پدرم اینکار را انجام نمی داد 

و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می گذاشت...

یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، 

به محض دیدنم سوت می زد 

و خودش را به قفس می کوبید...

طوری که اشکم در آمد، 

حسابی شرمنده ام کرده بود ...

به پدرم نگاه کردم جوری که انگار او مقصر است ...

اما تنها جوابی که گرفتم این بود که؛

"دوست داشتن به همین سادگی ها نیست ..

باید مسئولیت دوس داشتنت را قبول کنی ..

نمی توانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند ..

هیچکس برایش تو نمی شود ... !

یا چیزی را دوست نداشته باش ... 

یا در مقابلش احساس وظیفه کن!"

این داستان زندگی خیلی از ماست:

دوست داریم ،

در قفس می اندازیم 

و بعد 

رهایشان می کنیم به امان خدا

یا در بهترین حالت مسئولیتش را گردن بقیه می اندازیم.

همین است 

که بعد از چند وقت پرنده هایمان می میرند

و گلدان هایمان پژمرده می شوند ...

مراقب آدم هایی که دوستشان دارید ، باشید.

یا شروع به دوست داشتنشان نکنید 

یا 

مسئولیتشان را تا آخر قبول کنید!

سخت است....

اما بزرگتان می کند...

نوشته شده در سه‌شنبه 17 بهمن 1396ساعت 12:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

عکسِ من بر عکسِ من ، فارغ از اندوه ست و غم ! 

مثلِ تو ، کَز غم پُری ، اما نمی ریزی به هم !

نوشته شده در سه‌شنبه 17 بهمن 1396ساعت 07:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

بگذار

که موهای تو در باد برقصد 

تا کم نشود 

یک سرِ مو 

از هیجانم ...

نوشته شده در سه‌شنبه 17 بهمن 1396ساعت 07:52 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

زندگی

کوتاه است !

نه غمش ارزش دارد و 

نه شادی اش ماندن .

بهترین راه برایت اینست که

بخندی و بخندی و بخندی

به غمش ...

به کَمش ...

و زیادی ...

و همش ...

نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن 1396ساعت 22:44 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
می روم...
دفتر پاک نویسی بخرم !
زندگی را باید از سر سطر نوشت...

سلام
صبح به خیر 
نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن 1396ساعت 08:02 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

این وجودی که در نور ادراک

مثل یک خواب رعنا نشسته

روی پلک تماشا

واژه های تر و تازه می پاشد

چشم هایش

نفی تقویم سبز حیات است

صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است

سال ها این سجود طراوت

مثل خوشبختی ثابت

روی زانوی آدینه ها می نشست


- سهراب سپهری

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 21:07 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

صبر آدم هم حدى دارد

آدم از یک جا به بعد 

نه دلش مى خواهد به کسى تکیه کند

نه تکیه گاه کسى شود

مى فهمى جانم

دلش مى خواهد بلند شود

گذشته هایش را بریزد دور

یک نفس عمیق بکشد

بگوید گور پدرت دنیا

مى خواهم براى خودم کِیف کنم

مى فهمى

کِیف

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یه آدمهایى هستند

انگار متفاوتند با همه

همین که مى آیند

تهِ دلت را قرص مى کنند

آرامشِ جانت مى شوند

مواظب این آدمها باش

ساده مى آیند و سخت مى روند

ولى 

وقت رفتن هیچ وقت برنمى گردند...

هیچ وقت ...

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

محبوب من

بیا از آن خانواده هایش باشیم 

که خوشبختی

تا در و همسایه هاشان نفوذ کرده

و هر روز صبح بیدار می‌شوند

به قصد دوست داشتن

به قصد عشق ...

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یک دم ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ دﺳﺘﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎن و ﺑﺮو
ﭼﺮﺧﯽ ﺑﺰن؛ ﻣﺴﺘﯽ ﻧﻤﺎ؛ دل را ﺑﺸﻮران و ﺑﺮو

- حضرت مولانا
نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آدم در روز کلی کلمه می‌شنود. 
بعضی کلمه‌ها آبادت می‌کنند 
و بعضی خراب. 
بعضی کلمه‌ها جنسیت دارند، 
بعضی‌ها هم شخصیت دارند. 
مونث‌اند و لطیف یا مذکر و خشن. 
کلمه‌ها وزن و مزه هم دارند. 
وزن بعضی‌هایشان زیاد است و مزه‌ی بعضی‌هایشان تلخ. بعضی‌هایشان قلع و قمع می‌کنند، 
بعضی‌هایشان نوازش. 
شنیدن جمله‌ی «جای طرف خالی! » ، 
همیشه غمگینم می‌کند. 
یادآوری می‌کند یکی باید باشد و نیست. 
حس می‌کنم جای های خالی‌ دلم زیاد شده.
نفسم را بیرون می‌دهم و می‌گویم: 
«جای خالی بعضی آدم‌ها با هیچ چیز پر نمی‌شود.»
نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 20:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

دو شب پیش یه خرید از دیجیکالا داشتم.

رنگش رو یادم رفت چی انتخاب کردم.

دیروز هرچی زنگ میزدم

میگفت بعلت شرایط جوی و برف و اینا ...

با تاخیر جواب میدیم.

آخرش ساعت ۵ بعدازظهر جواب دادن.

آقای ... هستم کاربر شماره ... دیجیکالا .

بعد از احوالپرسی 

آمار سفارش رو گرفتم

گفت درسته رنگش.

خواستم خداحافظی کنم گفتم

اینجا ۷ ریشتر زلزله اومد

بدون تاخیر اومدیم سرکار

تهران یه برف شادی اومد تعطیل کردین عاخه ؟؟؟

کلی خندید 

کلی هم بابت این که روحیه اش رو عوض کردم

تشکر کرد.

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 08:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

گَر تو با بد

بد کنی

پس فرق چیست ؟

نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن 1396ساعت 09:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

جمعه

پائیز هفته هاست 

از همان اول صبحش

برگ ریزان دلت آغاز می شود

تا ؛

زیر پای تمام عابران زندگیت را پُر کند ،

و غروبش ؛

صدایِ خشِ خشِ همان برگ هائیست

که زیر قدم ها لِه می شوند...

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1396ساعت 07:25 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

اولین

"دوستت دارم" را 

پشت گوشی یا میان پیام های بی جانِ مجازی

نگوئید ...

در چشمانش زل برنید

دست هایش را بگیرید

عطرش را نفس بکشید

و اولین

دوستت دارمتان را 

بگوئید...

اولین جمله ی دوستت دارم

تا آخر عمر

در ذهن آدم

باقی می ماند ...

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1396ساعت 07:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

همین الان خدا رحم کرد واقعا ...

دو نفر حساب سپرده ۲۰ میلیونی پدرشون رو آورده بودن.

از طریق آشنایی با رضا.ع میخواستن ببندنش.

خانم ز.ماهوتی  هم سپرده رو بسته بود

و برای برداشتن ۱۵ میلیونش اومدن پیش من.

برای امضا رفتن اون طرف تر و برگشتن 

برگه هم امضا شده بود !

گیر دادم و کارت شناسایی خواستم.

نهایتا گفت که مال پدرمه و مریضه !!

رضا.ع گفت من تایید میکنم

ناراحت شدم و فرستادمش پیش رییس.

اونوقت صاحب سپرده چنان آدم گیری که ...

خدارو شکر به هر حال به خیر گذشت.

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 بهمن 1396ساعت 12:03 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

مثلِ چای با عطرِ هل،

وسطِ سرمای زمستان.

مثلِ آرامشِ آغوشش،

در اوجِ تشویش.

مثلِ عطرِ یک آشنا،

در غریب ترین نقطه جهان.

مثلِ خنکایِ نفس هایش

رویِ پیشانیِ داغِ تبدارت.

مثلِ پنج دقیقه خوابِ صبح،

میچسبد به جان..

یکی که اسمش ،

بی هیچ قید و شرطی "رفیق" است ،

در این قطحیِ واژه‌یِ "دوست"...!

نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن 1396ساعت 23:36 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    31  >>

Design By : Pichak