X
تبلیغات
رایتل

که سهم من بشود ؛ یک نگاه سرسری ات

می دانی اولین بوسه ی جهان چگونه کشف شد ؟ 

در زمان های بسیار قدیم 

زن و مردی پینه دوز 

یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند ! 

مرد دست هاش به کار بود ، 

تکه نخی را با دندان کند.

به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز .

زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود .

آمد که نخ را از لب های مرد بردارد ، 

دید دستش بند است .

گفت چه کار کنم ؟ 

ناچار با لب برداشت .

شیرین بود 

ادامه دادند ... !


- عباس معروفی

قطعه ای ازکتاب سال بلوا 


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396ساعت 11:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (5)

از ذوقِ تمنای رخِ ماهِ تو ، بیدار 

آشفته ، به وجد آمده ام بر سرِ پیکار 

هر خنده به جانِ منِ عاشق ، بجز این نیست 

یادآوری حادثه یِ لحظه ی دیدار ...

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396ساعت 09:53 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

مرا نگاه کن ؛

من ،

در ابتدای تو ایستاده ام .

پای مرا 

به شعرهایت باز کن .

پراکنده کن 

عطر موهای مرادر واژه ها .

روزهاست 

انگار 

از چشمِ قلمت افتاده ام ... ! 

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396ساعت 09:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بجز سفیدی گردنت

تنت را 

با

آبی ترین لباسهایت بپوشان ...

این نیلگون

و لکه ی ابرش

بهترین آسمانیست 

که برای پرواز دوست دارم ... 


نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396ساعت 09:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

ما ایرانی ها کلا مردمان جالبی هستیم.

می پرسید چرا ؟

اجازه بدهید تا توضیح بدهم.

اسممان را عربی انتخاب می کنیم.

خدایمان را عربی پرستش می کنیم.

نماز و دعایمان را عربی میخوانیم.

عیدها و جشن هایمان را بر روزهای عربی سازگار می کنیم.

برای هرکاری از الفاظ عربی استفاده میکنیم.

تا چند کیلومتری سواحلمان را 

از پایین به کشورهای عربی

و از بالا به روسیه و سایرین واگذار کردیم 

که منابع خدادادی نفت و گاز را غارت کنند رسما !

آنوقت 

یک نفر آن سر دنیا 

یک کلمه حرف میزند

شروع می کنیم به هشتگ گذاشتن 

فحاشی کردن

توییت کردن

تغییر نماد ایسنتاگرام و تلگرام و ...

ادارات را تعطیل میکنیم

راه می افتیم توی خیابان 

مُرده باد مُرده باد می کنیم

و  صدایمان برای چند روزی خش دار می شود.

که مثلا بله

خلیج عربی نه

خلیج فارسی.


خداوکیلی این همه ادعای تاریخ و فرهنگمان میشود 

و این هم رفتار و کردارمان.


التماس فقط اندکی تفکر


ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در شنبه 22 مهر 1396ساعت 17:06 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

دو عدد پا و کمی شهر 

و قدم های خیال

تا خود صبح 

به دنبال توام

کاش خیابان باشد ..

نوشته شده در شنبه 22 مهر 1396ساعت 09:50 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

پیری

برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت :

در وجود هر انسان،

همیشه مبارزه ایی وجود دارد

مانند ، مبارزه ی دو گرگ!

که یکی از گرگها سمبل بدیها

مثل، حسد، غرور، شهوت، تکبر، وخود خواهی

و دیگری

سمبل مهربانی، عشق، امید، وحقیقت است.

کودک پرسید :

پدر کدام گرگ پیروز می شود؟

پدرلبخندی زد و گفت ،

گرگی که تو به آن غذا می دهی ...

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396ساعت 16:02 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

یک پنجره رو به پاییز خوش است

کنسرت کلاغان سحرخیز خوش است

با خش خش برگ و نم نم بوسه ی ابر

یادتو دراین صبح دل انگیز خوش است 

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396ساعت 07:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

همه میمیرند

اما

همه زندگی نمی کنند.

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396ساعت 07:49 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

این جمله رو باید قاب گرفت :

از آدم های منفی دور بمونید !

اونا برای هر راه حلی

یه مشکل پیدا میکنن !

نوشته شده در سه‌شنبه 18 مهر 1396ساعت 22:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

صبح آمده و غزل غزل تقدیمت

موسیقی رودی از غزل تقدیمت

ارزنده ترین هدیه ی دنیا عشق است

آرامش عشق ، یک بغل تقدیمت


نوشته شده در سه‌شنبه 18 مهر 1396ساعت 09:22 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

قطعه سفر

اجرای کمانچه از مارک الیاهو 

شاید حجمش یه مقدار زیاد باشه 

ولی ارزش دیدن داره

نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396ساعت 12:35 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

گوش کنید و لذت ببرید ... 

نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396ساعت 12:30 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

گوش کنید و لذت ببرید ... 
نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396ساعت 12:29 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

این باد پائیز 

که موها رو بهم میریزه

و شال ها رو با خودش میبره

می دونید که برای چیه ؟

برای اینه که برگردی بهش بگی :

صنما 

زلف پریشان تو را 

شانه منم !


نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1396ساعت 20:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (4)

تو

مثل خوابِ بعد از خوابِ اول صبح میمانی ...!

مثل آن روی خنک بالشت !

همانقدر شیرین

همانقدر دلچسب 

نوشته شده در دوشنبه 3 مهر 1396ساعت 14:25 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آب را در بطری ها خلاصه کردیم!

هوا را در کپسول های اکسیژن،

جنگل را در چند گلدان خانه،

و دریا هم که در وهم ِ آکواریوم جا شد!

ما زیبایی را نشستیم روی مبل

تا از تلوزیون تماشا کنیم

و حالا...

نگران همه چیزهای اندکمانیم

که در حال اتمام است!

نوشته شده در جمعه 31 شهریور 1396ساعت 20:45 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

بالا رفتن سن حتمی است....

امــا 

اینکه روح تو پیر شود

بستگی به خودت دارد ... !

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ ...

ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ 

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ ...

ﻣﺒﺎﺩﺍ ! ﻣبادا ...

ﺯﻧﺪگی ﺭﺍ 

ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ

پایان آدمیزاد

نه از دست دادن معشوق است

نه رفتن یار

نه تنهایی...

هیچکدام پایان آدمی نیست!

آدمی آن هنگام تمام میشود

که دلش پیر شود

نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1396ساعت 21:53 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

برای پسرم دوربین خواهم خرید.

به کلاس عکاسى خواهم فرستادش

و هر چند سال یکبار عادتش میدهم

دوربینش را بهتر کند;

او هرگز پولى برای اعتیاد نخواهد داشت.

برای دخترم اما

مداد و کاغذ.

آن زنها ،

که شاعرند میدانند چه میگویم.

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور 1396ساعت 20:46 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

از اوّلِ صبح ، جان نکن تا به غروب...

درهاونِ بی دسته ی خود آب نکوب!

باید بپذیریم ، در این ... آبادی...!!!

هرکس که موفّق است ، دارد"ژنِ خوب"

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور 1396ساعت 10:56 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

شهریور ؛
آهنگی است که مجبوری گوشش بدهی تا برسی به آهنگ مورد علاقه ات ،
بچه دوم خانواده است ،
نه به عزیزی بچه اول است و نه به دُردانگی آخری...
بهار نیست و پر از عطر گل،
تابستان هم نیست با آن همه لحظه های ناب،
پاییز نیست و پر از عاشقانه
و به سپیدی زمستان هم نیست...
شهریور فقط شهریور است؛
همانقدر تنها و همانقدر نادیده گرفتنی...
شهریور عشق اول نیست که از یاد نرفتنی باشد،
عشق آخر هم نیست که ماندگار باشد،
عشق دوم است و همانقدر ندیدنش راحت
همانقدر دوست نداشتنش ممکن....
شهریور "مردادِ داغِ دستانش "را ندارد
و "تیرِ کشیدن قلب از جای خالیش" را هم ....
شهریور پاییز و خاک باران خورده ندارد .
یا سوز زمستانی که دستهایش را چفت دستهایت کند...
و شهریور بودن
عجیب گریه دار است...

نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور 1396ساعت 20:13 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

آهای خبردار 

(کلیک کنید ، دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید)

نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1396ساعت 09:03 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

زمان چیز عجیبی است...

جلو می رود و دوست داشتنی ترین آدم های زندگیترا :

یا کهنه می کند یا عوض!

بعضی ها تغییر می کنند و یا ;

حقیقت درونشان مشخص می شود.

دیر یا زود مشخص خواهد شد :

که کدامشان ماندنی اند و کدامشان رفتنی.

من دعا می کنم ;

زمان بگذرد و 

دنیا پر شود از آدم های واقعی

آدم هایی که : 

نه زمان آنها را عوض کند ، نه زمین...

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1396ساعت 20:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

پاییز جانم، میشه زودتر بیای؟

اصلا بیا پی نامردی ولی بیا!

تو که هستی راحت تر میشه گریه کرد! 

باقیِ فصلا بویی از احساس نبردن. 

همشون ی کیف سامسونت گرفتن دستشون 

خیلی شیک و مجلسی با کت شلوار راه میرن و 

خشک و ربات گونه به کاراشون میرسن. 

ولی تو 

شیش جیب میپوشی! 

گیوه پات میکنی، تسبیح چوبی میندازی گردنت. 

با تو میشه رفت جنگل بین هزار و یک رنگ ، 

هیچو بغل کردو رقصید! 

میشه زیر پل پارک وی ، 

وقتی بارون میاد روی زمین 

چهارزانو نشستو ویالون زدنِ اون دختر شال زرده رو تماشا کردو محوش شد. 

تو که میای به همه چی رنگ و گرما میدی. 

ولی باقیشون اینجوری نیستن. 

باقیشون با پنبه سر میبرن. 

تو زمستون آتیش بپا میکنن، 

تو بهار دفن میکنن و تو تابستون میکُشَن! 

ولی تو فقط عاشق میکنی. 

اگه میکشی هم عاشق میکشی! 

بیا که صدای استاد دوباره متولد بشه! 

بیا که همایون تو تموم کوچه های  شهر فریاد بزنه: 

 مرد داریم تا مرد! 

یکی سر کار، یکی سر بار، 

آهای خبردار یکی سر دار... 

بیا که تَکرارِ واژه ها شکوفا بشه! 

بیا که سهراب برامون قایق بسازه و همه باهم از این شهر بریم. 

بیا که با اومدنت مرجانِ قصه های منم بیاد. 

بیا به امید اینکه ناصر خان هم برگرده... 

بیین پاییز جان، من از همه بیشتر منتظرتم. 

منتظرم تا تکی تموم کوچه های شهرو

بین برگای زرد و قرمزت گز کنم و نفس بکشم. 

منتظرم تا بیای و همه ی این مردمو عاشق کنی... 

بیا!

نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور 1396ساعت 09:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

امروز بعد از مدتها رفتم دبیراعظم.

یکی از قدیمی ترین کتاب فروشی های کرمانشاه

بسته شده بود و ...

به جاش یه فست فود !

باز شده بود.

متاسف شدم ...

نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1396ساعت 21:16 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت

غروری کز جوانی بود هم رفت

حدیث کودکی و خودپرستی

رها کن کان خیالی بود و مستی

چو عمر از سی گذشت یا خود از بیست

نمی‌شاید دگر چون غافلان زیست

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1396ساعت 17:33 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

روزها می گذرند

تند تند و پیاپی

بی هیچ توقفی

بدون لحظه ای درنگ ...

رخداد ها 

تبدیل به خاطرات می شوند

و ما ، 

با این خاطراتِ چه شیرین و چه تلخ

با یاد عزیزان مان

 زندگی میکنیم


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1396ساعت 11:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

انالله و انا الیه الراجعون


و پدربزرگ از بین ما رفت ...


روحش شاد

نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1396ساعت 00:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

تو را باید کمی بیشتر دوست داشت

کمی بیشتر از یک همراه

کمی بیشتر از یک همسفر

کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس!

تو را باید...

اندازه تمام دلشوره هایت

اندازه اعتماد کردنت

تو را باید 

با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزند

با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت

تو را باید همانند یک هوای ابری

یک شب بارانی

یک آهنگ قدیمی

یک شعر تمام نشدنی

همانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانه ی فرانسوی

همانند یک آواره ی عاشق دوست داشت!

تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی

هنگامی که پشت پنجره ء اتاق خاطرات ات...

چشم میدوزی به برگ های روان پاییز

هنگامی که دیوار شب را با سکوت ات میشکنی

هنگامی که آغوشی میخواهی از جنس آرامش

تو را باید فراتر از لمس تَن ات دوست داشت

فراتر از اختلالات هورمونی!

برای دوست داشتنت باید غرور را رها کرد!

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد 1396ساعت 20:04 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

موهایم فِر نیست ؛

تا از پیچ و خم آن شعر بگویی

و من باز

در رویای دستانت

سر به بالین بگذارم و 

به خواب بروم .

موهایم لَخت نیست ؛

تا برایشان از آبشار بگویی و 

عطرشان را بو بکشی

موهای من موج دارد ،

تاب دارد

از جنس زندگی ام است ...

نه پُر پیچ و خم و نه یکنواخت و صاف ...

آهای آقای شاعر

کمی هم از من بگو ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد 1396ساعت 19:55 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

گمان میکنی 

دوست داری از چیزی باخبر شوی، 

اما بعد وقتی آن را فهمیدی 

به تنها چیزی که فکر میکنی 

این است که آن را از سرت بیرون کنی. 

از حالا به بعد، 

وقتی آدمها از من میپرسند 

در آینده چه کاره خواهم شد ؟

قصد دارم بگویم: 

کارشناس از یاد زدودن...!


سومانک کید

زندگی اسرار آمیز زنبورها

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد 1396ساعت 16:47 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

فقط خوب است 

کمی برهنه در باران،

هَوَس کنیم ، 

کودک شویم

بوی گُل و ستاره و بوسه بشنویم ،

و بعد ، 

یک لحظه

به چیزهای عزیزِ همین زندگی بیندیشیم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد 1396ساعت 16:43 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

یک روز در میان دوستم داشت ...

و بعد ،

یک هفته در میان سراغم را میگرفت.

و اکنون

هم روزها را گم کرده ،

هم مرا ...

و هم دوست داشتنم را ... !

نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1396ساعت 16:28 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

آن کَس که بَدَم گفت، بدی سیرت اوست

و آنکس که نِکو گفت مَرا،خود نیکوست

حالِ مُتکلم از کلامش پیداست

از کوزه همان برون تراود که در اوست


- شیخ بهایی

نوشته شده در جمعه 6 مرداد 1396ساعت 18:03 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

باغبانی بنفشه می انبود

گفت کای گوژپشت جامه کبود

چه رسید است از زمانه ترا

پیر نا گشته در شکستی زود؟

گفت پیران شکسته ی دهرند

در جوانی  شکسته باید بود

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد 1396ساعت 19:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

صبح 

می تواند شبیه به رژ لب کمرنگی باشد 

که زنی به لب هایش می مالد،

یا شبیه به شانه زدن موهای خرمایی اش 

جلوی آیینه،

یا شاید،

شبیه به یک نگاه عمیق و طولانی،

از همان نگاه ها که ؛

دو دلداده را وسوسه ی آغوش می شود.

آری 

صبح همان نگاه عمیق و طولانی ست،

همان نوازش دست گرم خورشید 

بر لب های سرخِ زنِ پشتِ پنجره است...

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1396ساعت 11:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

- دختر جان ، اینطور به من نگاه نکن !

این چشم های تو ؛

بالاخره مرا وادار به خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد ...

+ این خبطِ شما ، آرزوی من است.


- بزرگ علوی 


نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر 1396ساعت 23:38 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

رای من تویی! 

رای من تویی که با تمام شورِ انقلابی‌ات،

چشم‌های سبزآبی‌ات

خالی از دورنگی و ریاست

رای من تویی که نام مهربان تو

می‌رسد به غنچه‌های صبح زود

رای من تویی که حرف‌های ساده و روان تو

می‌رسد به رود

انتخاب من

چشم‌های توست

تا ابد به چشم های تو سلام

تا ابد به انتخاب من درود

نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر 1396ساعت 18:17 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

مشکلات هم

تاریخ انقضاء دارند !

هروقت

عرصه را تنگ دیدی 

بگو ؛

این نیز بگذرد ...

نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر 1396ساعت 08:40 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند


- رهی معیری


دانلود تصنیف در آتش محمد معتمدی (پیشنهاد میکنم گوش کنید)

نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر 1396ساعت 08:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

با فلسطین

نسبت دیرینه دارد قلب من !

چون

از آنروزی که یادم هست

در اشغال قلب توست ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 تیر 1396ساعت 21:23 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

شب ،

ز نور ماه 

روی خویش را بیند سپید

من شبم ؛

تو ماهِ من

بر آسمان

بی من مرو ...


حضرت مولانا 

نوشته شده در سه‌شنبه 20 تیر 1396ساعت 07:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

از همان وقتی که دیوار کاهگلی رفت 

و آجر و سنگ آمد

از همان وقتی که ایوان شد بالکن

خانه شد لانه

دل شد گل

و کم کم انسان شد صرفاً موجودی 

برای رفع نیاز های خود

اما تو تغییر نکن!

تو باش و نشان بده آدمیت 

هنوز نفس میکشد

هنوز میشــــود روی کســـی حســـاب باز کرد

آن هم از نوع مــادام العــمر...

هنوز هســتند کســـانی که میشــود 

به سرشـــان قســـم راسـت خورد...

هنوز هست کسی که دل بهانه ی خوب بودنش را بگیرد 

لااقل تو تغییر نکن ...

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر 1396ساعت 20:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

جمعه ها آدم حس و حال عجیبی پیدا میکند

شاید کمی بغلی و بهانه گیر میشود ، نمیدانم !

اما گمان میکنم اگر جمعه ها 

یکنفر را کنارت داشته باشی که در کنارش ، 

با خیال راحت

خودت باشی ،

دور از ترس

دور از اضطراب

دور از نگرانی و هر دغدغه ی دیگری.

آنوقت ؛

جمعه آنقَدَر با دلگیری نمی گذرد

آنقدر رنگ ماتم به خودش نمی گیرد.

می دانی ؛جمعه ها ساکت ترین روزهای هفته اند !

جمعه ها را تنها نمانید ...

تلفن را بردارید

و با هرکسی که فکر می کنید

می تواند حالتان را ،

حال دلتان را خوب کند 

قراری بگذارید ...

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 21:14 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (3)

مردها ؛

مظلومترین جنس آفریدهٔ خدایند...

شاید شما توی دلتان 

یا بلندبلند بخندید و بگوئید : جوک میگویی؟ 

یا مثلا بگوئید : مردها؟ مظلوم؟

این هم از آن حرفهاست!..

اما راستش این است که مردها 

پشت نقاب غرور و منم منمشان 

گاه کودکانی معصوم و بی پناهند.

گاه عاشقانی نگون بخت

و گاه پیرمردی تنها توی پارک...

و من فکر میکنم 

که تهِ تهِ خوشبختی هر مردی 

خندهٔ زن و بچه اش است...

مردها را سخت میشود شناخت.

همه شان ته ریش ندارند 

همه شان فیتنس نیستند 

اتفاقا بعضیهایشان کچل و بی قواره اند 

بعضی دندانهای جلوئیشان افتاده 

و بعضیها

کوتاه اند با یک گوله شکم!

اما همین مردهای معمولی 

وقتی شما دارید خرید میکنید ،

یا وقتی آرام برنامهٔ آشپزی نگاه میکنید

یا موقع سرخ کردن بادمجان

حتی 

وقتی که با بیحوصلگی 

از یقه های همیشه چرکشان گلایه میکنید

مشغول جنگ هستند.

جنگ با مشغولیات ذهنی خودشان

با راست و ریس کردن اجاره خانه

با چک سر برج

با قسط فلان

با اینکه چطور کنار اینهمه مشکلات 

لبخند یادشان نرود ، 

و تاریخ تولد و عقد و ازدواج و هزار چیز عجیب دیگر، 

که برای شما فرشته ها مهم است.

یا چطور یک گوشهٔ آرام پیدا کنند 

تا دردهایشان را توی سطل تنهائیٔ خودشان عُق بزنند..

مردها ؛ 

موجودات مظلومی هستند

حواستان باشد

که اگر دلشان خوش یک استکان چای است

همیشه حاضر باشد

که تعریف کنید ازشان...

حتی اگر شکمشان گنده و کله شان کچل است.

مردها ؛

به محبت زنده اند

و نه هیچ چیز دیگر.

باقی قضایا فقط فکرهای زنانه است. 

بریزیدشان دور و طور دیگری نگاه کنید.

دنیا واقعا زیباست.

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 11:32 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

من آنچه شرط بلاغت است با تو میگویم

تو خواه از سخنم پند گیر ، خواه ملال 

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 11:20 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

جانِ من ، 

نمی گویی گیسوهایت را 

رها و پریشان میکنی

طول قلب من 

پر از منحنی های بی قراری می شود .

بادِ بی حواس

کجا لب های تو را بوسیده ؟

ابرها سردرگم شده اند

و

بید مجنون

این همه دلتنگ ...

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 09:54 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

خوشبختی

یعنی ؛ ...


شما بگویید ، خوشبختی را در چه تفسیر میکنید؟

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 09:51 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (1)

یکی توی ۲۳ سالگی ازدواج میکنه 

و اولین بچه شو ۱۰ سال بعد به دنیا میاره.

اون یکی تو ۲۹ سالگی ازدواج میکنه

و اولین بچه شو سال بعد بدنیا میاره.

یکی ۲۵ سالگی فارغ التحصیل میشه

و ۵ سال بعدش کار پیدا میکنه.

اون یکی ۲۹ سالگی مدرکشو میگیره 

و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا میکنه.

یکی ۳۰ سالگی رئیس شرکت میشه 

و توی ۴۰ سالگی فوت میکنه !

اون یکی ۴۵ سالگی رئیس شرکت میشه

و تا ۹۰ سالگی عمر میکنه.

تو

نه از بقیه جلوتری ، نه عقب تر

تو ، توی زمان خودت و با شرایط خودت زندگی میکنی .

پس

آرام باش

از زندگی لذت ببر

و خودت رو با دیگران مقایسه نکن.

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 09:42 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (0)

آخر شب ها

که سکوت می شود همه جا

انگار 

هیچ کس ، هیچ جای این دنیا نیست.

جز تو

که همه ی دنیای منی ...


- ع.پ (رهگذر)

نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر 1396ساعت 23:34 توسط ع.پ (رهگذر) نظرات (2)

  1    2    3    4    5    ...    27  >>

Design By : Pichak